تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

سه یادداشت

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 24 دی 1388

می خواهی نزد تقریبن غریبه ای بروی و به سبب گوشه چشمی، حرفی و اشاره ای، سکوت عمیق و غریبانه ات را پیش رویش بشکنی و به بهانه ای جزئی و نه چندان مهم، از همه ی دردت هایت برایش گلایه کنی و تمام عقده هایت را برایش بگشایی... از چند روز قبل بارها و بارها به موازات دیوارها راه رفته ای و حرف هایی را که قرار است رودر روی "هم درد" تازه کشف شده ات بزنی مرور کرده ای و حتا بی محابا چون دختر بچه ای در برابرش زار زار گریسته ای –اما- روزی که به دیدار "آن مرد" می روی... بغض گلویت را چنان مسدود می کند که مشتی دری بری نامفهوم از دهانِ به سکوت عادت کرده ات خارج می شود و بق بقویی می کنی و چون دیوانه ای بی سر و ته مزخرف می گویی. تمام درد و دل هایت "هدر" می رود...

 و بدتر اینکه "او" در جواب همین ها نیز با "سخت نگیر"ی  آب بر آتش درونت می ریزد که باز شتابان به همان تنهایی ات پناه آوری و معترف که عجب گوش شنوایی دارند جرزهای همین چار دیواری در شنیدن سکوت بلیغ ات.

***

دزفول! ای شهر دز! شهری که میراث هزاران ساله ی "فرهنگ" این مرز و بوم در عمق  "شوادان" خانه های به غایت پرداخته ات دارد خاک می خورد!...شهر آجر! ای شهری که چون آثار مدرن، غنای کاخ ها و مساجد را به خانه های "مردم" آورده ای! شهر خانه های باشکوه!  ای شهری که معماری رمزآلود، حیرت آور، پسامدرن گونه، "شوخ" و طعن آلوده ات چون لوح مکتوبی از اندیشه ی مترقی و پیشرو ساکنان پیشین تو برای ما پیام آورده است!

...اکنون در "شهر دیوارهای بلند و اندیشه های کوتاه" به یاد تو در شگفتیم... و به خاطر ناشناخته ماندنت افسوس می خوریم.

دستاورد سه سفر دشوار به دزفول، در دو ماه آغازین ترم جاری، حیرتی است که هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.

***

وقتی در یکی از دورترین اتاق های زیرزمینِ ساختمانِ غول آسا و پیچ در پیچِ دانشکده ی لعنتی مان نزد پیرمرد رفتم تا تصویر اکتشافات دزفول را برایش ببرم، و بعد از اینکه یادآوری کند آن اتاق کوچک شلوغ پلوغ و پر از آت و آشغال که روی کامپیوترش یک وجب خاک نشسته بود، در اصل مال او نیست و مال دکتر فلانی ست که سال هاست خارج است، و قبل از اینکه بگوید "بی خود نیست فلان آرشیتکت معروف غربی گفته است؛ سبکم را از دزفول الهام گرفته ام" ،

با دستپاچگی دستش را توی جیبش برد و به عنوان قدردانی به من یک شکلات داد.

یادم افتاد به استاد راستی و کلی دلتنگ شدم.

 

  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:04 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 24 دی 1388 و ساعت 02:28 ق.ظ


 

بهترین بهترین من

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 26 آبان 1388

یکی از شعرهای فریدون مشیری، که برای من بسیار عزیز است:

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با بنفشه ها نشسته ام،

سال‌های سال،

صبح‌های زود.

***

در کنار چشمه‌ی سحر

سر نهاده روی شانه‌های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره‌ها نهفته در پناه سایه‌های شرم،

رنگ‌ها شکفته در زلال عطر‌های گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

              بهترین سرود.

***

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو – که رسته در کنار هم-

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هرچه بود و هست،

بهترین هرچه هست و بود.

***

در بنفشه زار چشم تو،

من ز بهترین بهشت‌ها گذشته ام،

من به بهترین بهارها  رسیده‌ام.

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه‌های هستی من از تو پر شده‌ست

آه.

***

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب،

در خطوط در هم کتاب،

***

در دیار نیلگون خواب.

ای جدایی تو بهترین بهانه‌ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

***

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته‌ام.

***

در بنفشه زار چشم تو

برگ‌های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه‌های ناشنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها.

***

روی مخمل لطیف گونه‌هات،

غنچه‌های رنگ رنگ ناز،

برگ‌های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ‌ها و رازها.

***

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب.

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود:

"بهترین بهترین من" خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:31 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 26 آبان 1388 و ساعت 11:40 ب.ظ


 

عبور

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 3 آبان 1388

ما از کنار هم می گذریم. آرام.... و با حداکثر سرعت. بی سلامی، کلامی و اگر بشود نگاهی. جویی که بی محابا سنگی وسط راه جریان آرامش افتاده باشد. غده ی کوچک زیبایی، در رفت و آمدهای راهروهای بی پایان. یک روز، دلم را به دریا خواهم زد.... مطمئن باش. و.... از جلوی راهت کنار نخواهم رفت. یک بار این اتفاق خواهد افتاد که شاخ به شاخ بشویم. رو در رو... سینه به سینه....چشم در چشم... و اگر جرئت کنی و ادامه دهی....

و اگر جرئت کنی و ادامه دهی.... چه آسوده از میان من خواهی گذشت... مدتهاست که چیزی از من باقی نگذاشته ای. تمامم کرده ای... توده ای غبار... پوش... هیچ...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:25 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

کورسرود.

از کلاسور شعر ,

جمعه 3 مهر 1388

.

.

.

چشم هایم می سایم،

به سان کله های قند،

                                    بر توری.

و عروسی که شاید...

 

***

 

شام می دهند،

            بر گرد ِکوری،

                        میانه ی تابوت.

نقب می زنند،

            به عمق گوری.

 

***

 

هلهله های مسکوت.

گل هایی که تمام نمی شوند،

                                    چون اشک های شوری،

                                                                        از برچیدن.

 

***

 

ضربه های گورکن به ریشه های توت.

                                    چو کابل های قطوری،

                                                            به انتها: ملکوت.

 

***

 

زمان: هزار و سیصد و قحط گلاب، فرمودند:

                                    "برای بار هزارم است می پرسم..."

هزار نطفه امیدی که زود می میرند،

                                    ثقیل کنتوری.

صدای سوت قطاری,

هزار واگن خالی به سوی ماه عسل.

هزار منع موازی میان دو ریل.

 

***

 

و خیل عظیم بشر گرد جسم مقبوری.

هزار...

            نه!

                        "یکی" کم تر از هزار نفر.

و پلک های حزینی که باز،

                                    باز ماندند.

ز اوج حضیضی برای دیدن آن "یکی" ...

                                                نوری...

                                                            حوری...

 

***

 

آی حوری!

کدام گوری بوده ای،

تمامی این چند هزار هزار هزار ثانیه را؟

 

***

 

رها کنم این وهم های آنیه را،

کجای قصه ی پیش از وفات مستوری؟

 

 

سعید حاجی زاده.
مهر 1388.
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:50 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 3 مهر 1388 و ساعت 08:04 ق.ظ


 

تفسیر یك دوبیتی.

از کلاسور شعر , حرف نو ,

چهارشنبه 28 مرداد 1388

سگی هستم زبان بسته ، خمیده              كه چـوپان­ش زبان­ش را بریده،

سگی كـــو عو كند، لـــكن نفهمند               كه گرگی در لباس میش دیده.

سعید حاجی زاده.

 مرداد 1388.

مدتی پیش توی ایستگاه BRT بودم. توی صف ایستاده بودم و صف كم كم جلو می رفت و ملت سوار می شدند. درست وقتی نوبت به من رسید اتوبوس پر شد و من ایستادم برای اتوبوس بعدی. در اتوبوس بسته شد و من دستی را دیدم كه آرام رفت توی جیب كت یكی دیگر. اول برای چند لحظه متعجبانه نگاه كردم و اما تا خواستم حركتی كنم اتوبوس حركت كرد. من می دانستم كه تا ایستگاه بعدی جیب این آقا توی شلوغی BRT زده خواهد شد و اما هیچ راهی نداشتم كه به او بگویم. اتفاق جالب تر این بود كه باور م هم نمی شد كه منی كه می دانم كسی دست ش را كرده توی جیب دیگری هیچ كاری ازم بر نمی آید. از وجود این اطلاعات به درد نخور توی سرم تعجب كرده بودم.

حكایت امروز ماست. امروز كه خیلی چیزها را می دانم و حتا باور كردن این كه خیلی ها حرف م را نمی فهمند برای م سخت است. امروز كه از هجوم این اطلاعات به درد نخور گیر كرده ام. چت زده ام. كپ كرده ام. خرد شده ام. انگار لال و افلیجی كه شاهد جنایتی عظیم بوده و اما این اطلاعات ش تنها درون خودش می چرخند و راهی برای بیرون ریختن شان نیست. به قول دوستی، انگار همیشه چشم در چشم قاتلی راه رفتن.

این روزها عجیب هوای "پدر مادر ما متهمیم" را استشمام می كنم. منتها نسخه ی سیاسی-مذهبی اش را.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 04:24 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

انفصال

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 13 مرداد 1388

 

1- هیچ کس دست بچه های فال فروش سر میدان را نگرفت. 2- مردم مشغول زیگ زاگ رفتن بودند. 3- علی(ع) توی کوچه های جنوب تهران گم شده بود.

1- بچه هایی که زمستان و تابستان رنگ به صورت ندارند. 2- پرچم ها و مچ بند های رنگارنگ در هوا تاب می خوردند. 3- تهران، خیلی بزرگتر از کوفه بود.

1- پسرک  فال فروش دست بالا 5-6 ساله است. 2- مردک عوام فریب پشت میکروفن برای مردم هوادارش سخنرانی می کرد. 3- و چاه های تهران بسیار عمیق تر بود و اشک‌های علی (ع) پُر شان نکرده بود.

1- افغانی یا ایرانی...به هر حال کودک. 2- مردم، گاه چپ و گاه راست، 3- و تو البته اهدنا الصرط المستقیم...

1- و هنوز آن قدر کوچک است که حتا نمی داند "فغر" چیست. 2- ... چون حیوان‌هایی وحشی می دریدند. 3- الهی قربان نامتان بروم آقا،

1- کودک استخوانی فال فروش، منتظر حکومت "تو" ست. 2- استخوان کودک مظلوم زیر پای همه‌شان له شده است،

                                                                                      3- زودتر بیا!

 

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:43 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 و ساعت 12:00 ق.ظ


 

آقای عقل

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 28 تیر 1388

بسم الله.

حسابی آقای نظریه پرداز شده بود.

همچی پایش را انداخته بود روی پایش و نطق می کرد که همه میخ کوب ش شده بودند. هنوز لیسانس در پیت اش را از دانشگاه قرقیز آباد نگرفته چنان آقا مهندس شده بود که همه از "چپ" و "راست" بر منکرش لعنت می فرستادند. پایش می افتاد به اش رای می دادند.(!) می فرمودند که:

"این حرف ها کدام است ×××× خانم! عشق دیگر چیست...عشق مال قصه هاست...این چیز ها را فقط توی کتاب ها می توان خواند..." و الخ.

در حین گوش دادن، به پاچه ی آقای به اصطلاح مهندس خیره شده بودم. نه چیزی می گفتم، و نه کسی حتا مرا می دید.

داشتم با خودم فکر می کردم که آقا حتمن چند وقت اخیر رفته است توی خیابان و مشتی داد و بی داد هم کرده و چهار تا باتوم هم نوش جان کرده، چنان خوراک نظریه پردازی و روشنفکری اش جور است که تا چند وقت هرجا بنشیند بجای نفی عشق، از رشادت ها و آزادی خواهی هایش خواهد گفت. تف.

خلاصه می فرمودند که "عشق، مال قصه هاست"به همین لحن. و من، البته به "آقای عقل" حق می دادم. پاچه ی دیگر جای پاچه ی اولی را گرفت و من دیگر نمی شنیدم چه می گفت...همچنان داشتم حق می دادم به یک همچه آدمی. آدمی که توی زندگی "عقل اندر سفیه" آنه اش نه جلال را دیده و نه جلیل را. نه مجنون می داند کیست و نه فرهاد. نه نالیدن علی شنیده است و نه محبت محمد درک کرده...و داشتم فکر می کردم به ارزش کل زندگی آقاهای عقل، جمعن. و بعد هم البته به مناسبتی به فرهاد.

فرهاد، که هنرمند و آرشیتکت بوده است، اما بدون شک کلی فرق داشته با بچه قرتی های باغ هنرمندان و دانشکده ی ما... فرهاد، که حتمن، با وجود داستانی بودنش، خیلی از آقای عاقل سر است.

حیف که آقای مهندس دکتر نظریه پرداز عاقل، نمی فهمد، و هیچ جوری هم نمی توان به اش فهماند...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:26 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 28 تیر 1388 و ساعت 02:45 ق.ظ


 

بچه ها

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 17 خرداد 1388

چند تایی جمع شدیم و با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست و اینها، بنا را گذاشتیم بر شوخی و خنده. کانسپتش مال ملا بود. سوم نظری بودیم و ارشد دبیرستان؛ بقیه ی بچه های  دبیرستان هم جمع شدند. حلقه ی بزرگی درست شد، دور تا دور  پژوهشگاه را گرفته بودیم. شوخی بود دیگر. مسخره بازی. آخرش " ای شاه خائن" هم خواندیم.

چند وقت پیش  بچه ها، جلوی سردر جمع شدند، تریبون منطقه آزاد را قل دادند بیرون. خودشان را هم. نه "برخی عناصر" بودند و نه "معلوم الحال". بچه های خودمان بودند. شعار "نصر من الله" هم خواندند. شوخی هم نبود.

یکی سیگار می کشد، یکی انتخابات را تحریم می کند، دیگری تیشرت چه گوارا می پوشد...بچه ها بزرگ می شوند، ‌و می خواهند به طرق مختلف، خودشان را متفاوت از دیگران نشان دهند. بچه ها تند تند بزرگ می شوند. همه شان هم، متاسفانه، مثل هم هستند.

ما هنوز کاملن بچه ایم، بحمدالله علاقه ای هم به بزرگ شدن و روشنفکر شدن نداریم. بچه هم که زدن ندارد.

پ.ن: وطن(×4)، تو سبزِ جاودان بمان...

(قسمتی است از آلبوم  "خورشید آرزو"ی همایون شجریان که اول بار علیرضای طاهری توصیه کرد.)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:36 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

من ها م.

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 25 فروردین 1388

دوست دارم نام دوبیتی را بر هر شعری بگذارم که دوبیت دارد، یا هر شعری که تقریبا دوبیت. هر شعری که تو را به نهایت ش سوق دهد و وادار ت کند حدس ش بزنی و خودت غافل گیر شوی از حدسی که زدانده است ت.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:38 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 01:11 ق.ظ


 

برای «نو»یی که دارد «کهنه» میشود...

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 4 فروردین 1388

قبل از هر چیز باید بگویم که برای دم عید امسال عمیقن چشم به راه نوشته امیر بودم که شاید بیخیال این سکوت ممتدش شود و چیزی بنویسد.اما ننوشت. حتا هشت تا کامنت شعر سعید هم با نو شدن سال، نه تا نشد. و خب این غمگینم کرد. این است که آخر شبی نشسته ام چیزی بنویسم. و دیده ای بعضی وقت ها که یه کسی را بعد از عمری می بینی یا یه دوستی، رفیقی چیزی بهت می گوید، درد دلی می کند یا حالتی دارد که احساس می کنی که خب باید یک چیزی بگویی، یک کاری بکنی ولی هیچ چیز به ذهنت نمی رسد؟ همه کلمات از سرت بیرون می دود. الآن اینطوری شده ام. از یک جهت خوشم نمی آید نوستالژی بازی در بیاورم و از گذشته های دیرنو بگویم و اینا. نه. خوش ندارم. از جهت دیگر دارم فکر می کنم که شاید بهتر بود این دو تا پست آخر وبلاگ خودم را اینجا می نوشتم. از یک جهت هم می بینم که نه. خوب نبود. اگر می توانستم شعر بگویم، شعرم را اینجا آپ می کردم. ولی نمی توانم. بیخیال. بیخیال پسر. ولش کن. بذار اینطوری شروع کنم. در نظر می گیریم که الآن با سعید و امیر و علیرضا و حتا حامد شاکر نشسته ایم یه جایی. مثلن توی یک رستوران. نه از رستوران خوشم نمی آید. مثلن مممم.... توی پارک. آره بد نیست. بعد خب من قراره چی بگم؟ فکر کنم اینجوری شروع کنم:

خطاب به جمع: امروز یه کتاب جدید شروع کردم. فوق العاده است. محشر. اینهم برای خودش جالب شده که نوروز ها کتاب های خیلی معرکه ای دم دستم می رسد.  اسمش هست :تجربه مدرنیته، مارشال برمن. مراد فرهادپور هم ترجمش کرده... خوندین؟(اینجا نگاهم روی شاکر دقیق تر میشه...) فرض می گیرم که خوانده. از اینجا نگاهم به بقیه معطوف می شه: ترکونده این مارشال برمن. کتاب داره به بررسی مدرنیته از خلال چند تا متن ادبی، فلسفی می پردازه. نثرش هم شاهکاره. شاهکار. مراد فرهاد پور هم خیلی خوب درش آورده. (در همه این مدت دستهای من با تمام قدرت بالا پایین می شود و هیکلم کج و راست می شود.) از فاوست گوته شروع می کنه و بعد مانیفست حزب کمونیست مارکس و بعد بودلر و ادامه می ده. البته من فعلن فقط بخش فاوستش را خوانده ام. قصه اش را می دانی؟ این فاوست یا دکتر فاستوس، یکی از اسطوره های مدرن جهان غربه. خیلی از شاعرا و نویسنده هاشون قصه اش رو نوشتن. مثل این لیلی  مجنون خودمون که هر شاعری رسیده یه منظومه براشون گفته. خیلی ها فاوست را روح مدرنیته می دونن. و تمدن جدید غرب را تمدن فاوستی. فاوست یه دکتره. مثل باباش. توی اواخر قرون وسطی مثلن. که یهو بیخیال دکتری میشه و در عزلت شروع می کنه به خواندن. خواندن همه چیز. فلسفه، الاهیات، علم، پزشکی و... تا جایی که عوض میشه. استحاله میشه. اما از این علم لذت نمی بره. بدردش نمی خوده. و این تا جایی پیش می ره که یه شب تصمیم می گیره خودش رو بکشه. ولی ناگهان صدای کوبیدن ناقوس ها را می شنوه و می فهمه که روز عید پاک فرا رسیده. این او را یاد بچگیش می ندازه. و به دنیا بر می گرده. بعد شیطان سراغش می آید و با هم قرار داد می بندند. تا در ازای روح او، بهش قدرت بده. و به زندگی برگردوندش. یه تولد دوباره. شیطان (که اینجا اسمش مفیستوفلس ه)به او پول میده. جوانش می کنه و بهش شهوت میده. بعد عاشق میشه و بعد از آنکه یه دخترک شهرستانی رو حامله می کنه، ولش می کنه. دخترک بدنام میشه و بعد که حاملگیش مشخص میشه، بی آبرو میشه و بعد بچه اش می میره و خودش را هم در سیاهچال میندازن. بعد فاوست میره پیشش و بهش میگه که کمکش می کنه تا فرار کنه. فقط لازمه اراده کنه. اما دخترک(اسمش گرچن ه) قبول نمی کنه و می مونه و همانجا می میره.

اینجا من از این نحوه بیان قصه خودم خجالت میکشم. چون دارم گند میزنم به یکی از شاهکارهای ادبیات جهان. بنابراین برای غافلگیر کردن جمع، کتاب را که همراه خودم آورده ام پارک، از کیفم بیرون می آورم و با خواندن یک پاراگراف از کتاب، پست را تمام می کنم:

«با این حال بی انصافی در حق فاوست است اگر میل عمیق گرچن به نابودی را ندیده بگیریم. شیوه مردن او آمیخته به نوعی خودسری و تعمد هولناک است: او خود مسبب مرگ خویش است. تعمد وجنبه فعال و خودخواسته مرگ گرچن، اثبات می کند که او چیزی بیش از قربانی بیچاره معشوق یا جامعه خویش است: او نیز به نوبه خود قهرمان و بازیگری تراژیک است...» پاراگراف هنوز تمام نشده ولی من دیگر حوصله نوشتن ندارم. بنابراین به صورت خیلی خیلی جدی توصیه می کنم که این کتاب را بخونید و اینا و تمام می کنم به مصرعی از شعر سعید که:

برادران کارامازوف، گره از زلف یار باز کنید...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:31 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

سکون.

از کلاسور شعر ,

پنجشنبه 8 اسفند 1387

.

تغییر،

داغ زده است ی ش بر پیشانی ام.

حراجی ست مرا که می لرزاندم ستون به ستون.

دیگر نمانده ام.

            آی کنون این من م،

                                    بی ستون.

تقدیر،

            یا تو.

نیشخند ت ش می زنم.

نمانده ست مرا جز هیچی از هیچ.

آی شاهد.

            راستی ز هیچ چه تغییر باید است؟



.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 11:50 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 8 اسفند 1387 و ساعت 12:00 ب.ظ


 

بوی خون...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 26 دی 1387

قطره قطره بوی خون آید ز دور

غزه غزه خون شده صحرای طور

بمب ها از آسمان انداختند

کودک از پیر و جوان نشناختند

ای بزرگان عرب ای کوفیان

رد شدید این بار هم در امتحان

کارهاتان گشته یکسر ضد دین

لعنت الله علیکم اجمعین

ای که دعوای حقوق این بشر

گشته ورد محفلت شام و سحر

ای همه امنیت شورایتان

بسته بر پوتین اسرائیلتان

چون که وقت کارتان آمد پدید

چشمتان جز قدرت و دنیا ندید

ساقی امشب باده از بالا بریز

باده از خم خانه مولا بریز(1)

باده فرزند زهرا نینواست

خون او فرمانده کل قواست

ریز تو آن باده خون رنگ را

تا بشوید ظلم و کین و ننگ را

 

نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 11:34 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

حرفهایی پیرامون غزه، ایران، اروپا و سیاست...

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 16 دی 1387

امروز بیست و سی در شرح اتفاقاتی كه پیرامون غزه افتاده، تظاهرات مردم آلمان، فرانسه، آمریكا، استرالیا و.. ر ا نشان می داد. دیروز در لندن بزرگترین تظاهرات یك سال گذشته در لندن، برای غزه برپا شد. تخمین رسمی پلیس انگستان 55 هزار نفر بود و تخمین برگزار كنندگان تظاهرات تا 100 هزار نفر. بعدش هم تظاهرات مردم ایران را نشان داد: چهارتا دانشجوی بسیجی توی میدان فلسطین، راهپیمایی دسته ای از عشایر با تفنگ های سر شانه و فریاد مرگ بر آمریكا و فریاد و دست تكان دادن های مسخره و صوری _اگر نگویم تا اندازه ای تنفرآور_ نمایندگان مجلس. این دو تا را كه كنار هم بگذاری به راحتی می توان درك كرد كه وضعیت فعلی غزه برای مردم كشورهای اروپایی و آمریكا بسیار مهم تر و دردآورتر است تا مردم ما. فلسطین آنجا بیشتر در قلب مردم است تا اینجا. در حالی كه موضع رسمی آن كشورها در حمایت اسراییل است و نوع شناخت آنها از قصه بسیار متفاوت از ماست و تلویزیون ما از كله سحر تا بوق سگ، فریاد وا غزه اش هواست. سوال این است كه چرا؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:05 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 20 دی 1387 و ساعت 11:45 ق.ظ


 

Gaza

از کلاسور آلبوم عکس ,

پنجشنبه 12 دی 1387

             

 

خدا به ما رحم کند...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

- سعید، عکس بالا را که دید گفت؛

 

"شاید همه اش تقصیر محرم باشد. شاید همه اش اصلا تقصیر همین محرم باشد. حکما همه اش همین است. این محرم است که باعث می شود سنگینی شنیدنی که می پرسد "بای ذنب قتلت؟" را لمس کنم. باور کن همه اش همین محرم است. همین امروز و فردا و عاشورا وکربلا و حسین و علی اصغر و حر و یزید و... خودت تا ته برو. خودت بشمار. بشمار اول ظالم ظلم ...یک وقت تفسیرش نکنی ها. یک وقت تحصیرش نکنی ها. بگذار همین طوری شامل بماند. بگذار همین طوری بماند. که بدانیم حساب ش وا تز اط این هحرف هاست. روایت خروار خروار تاریخ مقبور نیست. منتها عزیز، نگذار بمانیم همین طوری، بی تفسیر، بی تحصیر، نگذار بخوانند مان غم این خفته ی چند... عزیز، راستی خودت را می گویم ها. خودت را.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که لاعلاج است و یا اقل کم صعب العلاج. طاعونی که خیلی ها واگرفته اند.

حالا –نسبتا با تقریب آماری خوبی- دیگر معین ی نیست. حر که سهل است.-مابقی را شرم م آمد از گفتن- حالا باید یادم باشد به حسین بگویم برای تکمیل "هل من" ش دنبال چیز دیگری باشد. شما هم یادتان باشد. راستی یادتان هم باشد بگردیم ببینیم راستی راستی کسی بوده که گفته باشد "کلکم راع و کلکم مسئول" ؟ یا کسی راستی راستی گفته بوده به خاطر خلخال از پای دختر یهودی کندن اگر ضجه زنید سزاوار است؟ یادتان نرود ها.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که حالا خیلی ها وا گرفته اند... "

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:25 ب.ظ

ویرایش شده در شنبه 14 دی 1387 و ساعت 08:55 ب.ظ


 

تداخل

از کلاسور شعر ,

یکشنبه 1 دی 1387
 امروز روز بعد از شب یلدا ست و شب یلدا طولانی ترین شب سال است و با این اوصاف شعری نوشته ام که منهای این که توی شب یلدا سروده شده است، هیچ سنخیت دیگری با این شب ندارد. 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:19 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 1 دی 1387 و ساعت 03:59 ب.ظ


 

چایی

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 23 آذر 1387

بسم الله.

از بچگی عادت داشت. استکان کمر باریک چای، که روی کمرش هم دو تا خط طلایی دور می زد و لبه اش هم، همان جایی که با لبش چایی را آرام مزه مزه می کرد، طلایی بود. و چای که تمام می شد، عادت داشت ته استکان را نگاه کند. تفاله های چای را. و تفاسیری که داشتند؛ اغلب، مهمانی قرار بود برایشان بیاید. و مهمان یا قد دراز بود و یا چاق. مهمان متناسب در کار نبود. مهمان متناسب در چای نبود.

به هر حال، برایشان مهمان نمی آمد، نه چاق و نه لاغر. چای های صبح، قبل از مدرسه رفتن، همیشه دروغگو بودند. تفاله های چاق و لاغر به خانه شان نمی آمدند. هنوز هم به خانه اش نمی آیند. هرچند، خانه داریم تا خانه، و چای داریم تا چای، اما تفاله همان است که بود.

با چندتا از بچه های آتلیه ی 2، توی قهوه خانه ی جمع و جور روستای ماسوله نشسته بود. بیرون، جنگل بود و مه و آسمان، که خورشیدش ساعتی بود غروب کرده بود. خدا، از آن بالا توی قهوه خانه را نگاه می کرد. پیرمردهای روستایی و جوان های غریبه را که به اندازه ی پیرمردها برایش آشنا نبودند. اما او باز هم خدا را ندید...به جای خدا، باز هم ته استکان چای را نگاه می کرد. باز هم به تفاله تفأل می زد.

چند روز بعد، اینبار توی تریای دانشگاه نشسته بود. لیوانِ کاغذیِ چایِ کیسه ای را بالا برد و تهش را نگاه کرد. یارو هم، که روبرویش نشسته بود، ته لیوان نسکافه اش را نگاه می کرد. هیچکدام توی لیوان دیگری نبودند. نمی دانست توی لیوان یارو چه بود، اما، توی لیوان او، لا به لای گرده های ریز ته مانده، خیلی چیزها بود، از پلاک شهرداری که کنار در آتلیه ی 2 کوفته بود گرفته تا پلاک ها و آتلیه ها و تفاله ها. همه ی این ها بود، اما یارو نبود.  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:59 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 24 آذر 1387 و ساعت 10:36 ب.ظ


 

گذر دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

یکشنبه 26 آبان 1387
خیابان حیدرخانی، از دانشگاه ما شروع می شود و به ایستگاه مترو ختم می شود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:20 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 26 آبان 1387 و ساعت 11:23 ب.ظ


 

نمازخانه

از کلاسور آلبوم عکس ,

سه شنبه 21 آبان 1387

پارک لاله نمازخانه ای دارد که…

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:40 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 21 آبان 1387 و ساعت 10:15 ب.ظ


 

شبی با اتوبوس

از کلاسور

جمعه 3 آبان 1387
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:48 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 5 آبان 1387 و ساعت 10:10 ب.ظ


 

اصولا طبیعی بهتر است.

از کلاسور مقاله ها ,

پنجشنبه 18 مهر 1387

مدت ها پیش مطلبی در همین دیرنو به قلم خانم متوسلیان بود, در رابطه با ساب لیمینال مسیج. اگر خوب یادم باشد آنجا بحثی هم بر این بود که چه بد است بی آنکه بدانیم بر ما تاثیر بگذارند و ...

حالا بگذارید برای تان از انتر بازی به شدت جذاب جدید بشری بگویم. آرتیفیشال اینتلیجنسی یا همان هوش مصنوعی.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:48 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©