می دانی عزیز...یك نویسنده ای نمی دانم شاید پائولو كوئلیو در یك كتابش نمی دانم شاید كیمیاگر یك جمله ای دارد كه مضمونش نمی دانم شاید این باشد كه: اگر چیزی یك بار اتفاق بیفتد ممكن است دیگر هیچگاه اتفاق نیفتد اما اگر دوبار اتفاق افتاد حتما بارهای دیگری هم در پیش است. بین اینهمه ندانستن تنها می دانم كه تحقق چنین جمله ای خیلی بهتر از عدم تحققش است....
شاید این خود حكمتی داشته باشد كه هماره 27 آبان ها این دیرنو عزیز ما آرام و بی سروصداست. سربه زیر و خودمانی. بگیر از دو سال پیش كه من و امیر شروع كردیم و سعید نویسنده افتخاری بود. بیا تا پارسال كه بگذار هیچ نگویم و بگذار كه سر زخم بسته بماند و بكشش تا امسال كه خود به نوبه خودش اوضاعی است!
روزگار عجیبی است. هنوز هیچی نشده داریم بدجوری از هم دور می شویم. فكرهایمان دغدغه هایمان نگاه هایمان بودن هایمان و مهم تر همه آینده هامان. شاید چند سال دیگر امیر از زیبایی بگوید و سعید از پیشرفت و نیلرام از بهره وری و من از انحطاط! نمی دانم. بهرحال چیز غریبی است برایم. دیروز كه امیر بهم رساند كه مطلب دوسالگی دیر برای من است نمی دانی عزیز چه باری روی شانه ام حس كردم. نمی دانستم امیر چه می خواهد و سعید در چه فكر است و هر كدام هر كدام از بچه ها. متی و یوسف و نیلرام و متوسلیان و آقا حامد شاكر و حتا نویسنده افتخاری. و من می بایست برای همه آنها به نمایندگی از همه آنها می نوشتم.... گیج شدم. قلمم پیش نمی رفت. تا نیمه شب نشستم و باز صفحه سفید و فشار دادن مداوم دكمه ته خودكار. همین. سراغ دفتر یادداشتم رفتم كه گاه به گاه چرندیاتی داخلش می نویسم. پایین یك صفحه چنین چیزی پیدا كردم:
« شروع هر كار بزرگ مثل برداشتن یك زخم عمیق سریع و لحظه ایست. مدتها طول می كشد تا كار بزرگی انجام شود همانطور كه مدتها طول می كشد تا زخم بزرگی به هم آید. انسانهایی كه آرزوهایی بزرگ و عالی و سرشار دارند اما هیچگاه برای محقق شدنش ادامه نمی دهند دارای روحهایی پوشیده از زخم های عمیق سرباز و ناسوری هستند كه مجال زندگی روزمره آنها را می برد.» مانده بودم. من مصداق این خطهای خودم بودم؟ من كه با همه زخمهایم خیلی راحت دارم زندگی می كنم. یعنی حتا.... برای خودم نوشته بودمشان یا.... رهایش كردم و باز ورق زدم و باز جمله ای یافتم:« آدمها دو دسته اند. برخی« بقیه راه» را می روند و بعضی « راه بقیه» را. همین انتخاب ماندگاری یا زوال آدمها را معین می كند.» این رفتن. این رفتن لعنتی.... بچه ها ساعتی است که خوابیده اند. ناامید و خسته چراغ را خاموش كردم و خوابیدم. لایه های فراموشی و تیرگی...
تبلیغات


