یزد که بودم این را برایم خواند. کنار ساعت مسجد جامع، کم مانده بود پیشانی اش را ببوسم.
(سعید حاجی زاده)
داد از این رنج های بی معنی.
داد از این رسم های توخالی.
عصر علم و غرور پوشالی.
این همه زحمت و ندیدن ها،
از برای خریدن دنیا.
تا کجا،
تا کجا ندیدن ها...
زندگی مان پر از تکاثر شد.
مال دنیا که می شمردیمش،
گور دل های از ریا پر، شد.
زندگی مان پر از تکاثر شد.
بعد قتل حیا و عفت و مهر،
جود و رحمت، صفا و رافت و ذکر،
حکم اعدام عشق صادر شد،
با زهم زرتم المقابر شد.
علیرضا رحیمی.
آبان 1386.
تبلیغات


