یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون، دوتا آقا اکبر نژاد بودند که به خوبی و خوشی زندگی می کردند. یکی از آقا اکبرنژادها خیلی بچه ی درسخوانی بود، از بچگی دلش می خواست مدیر بشود، اون هم مدیر دبیرستان، اون هم دبیرستان پسرانه، اون هم پسران تیز هوش. اما اون یکی خیر، همش تو کوچه مشغول فوتبال بازی کردن بود، هرچه پدرش بهش می گفت اکبر جان! بابا درس بخون، مثل من راننده بیابون می شی ها! اما خیر، آقا اکبر نژاد ثانی، تو کفش نمی رفت که نمی رفت. (کفش نه عزیز! سوادتو عشقه! کفِش.)
انقلاب شد، انقلاب فرهنگی شد، جنگ شد، صلح شد، تولستوی شد، (ببخشید! تولستوی نشد!) پایندگی شد ، سازندگی شد، انقلاب بی فرهنگی شد، بالاخره، خلاصه ترش که کنیم؛ گذشت (گشت)...
آقا اکبر نژاد الاول، رفت دانشگاه، اون هم از نوع تهرانیش؛ خوند و خوند و خوند و...
آقا اکبر نژاد الثانی، همچنان تو کوچه فوتبال بازی می کرد... دیگه همه تو شهرشون اکبرگلر (GOLLER) رو می شناختند. حتا، حاج آقا فتوحی...تا اینجا رو داشته باشید تا واستون بگم.
آقا اکبر نژاد درسخون، یکی یکی پله های ترقی رو بالا می رفت و آقا اکبر نژاد آوازه خون، یکی یکی پایین می اومد. این شد که ایندو هیچ وقت همدیگرو ندیدن، حتا تو خواب.
فوق دیپلم گرفت> آبله مرغون گرفت، لیسانس گرفت> زن گرفت ، فوق لیسانس گرفت> گواهینامه پایه یک گرفت...
خلاصه اون سال ها بگیر بگیری بود عزیز، آقا اکبرنژاد درسخون که از همون بدو تولد، دبیرستان غولاباد رو هدف گرفته بود، رفت و جای حاج آقا فتوحی رو گرفت. البته جاش رو که خیر، صندلی آقا فتوحی رو، کسی جرات نکرد پر کنه. اون صندلی پایه بلند رو ابر و باد و مه و خورشید و فلک فرستادند لای باقالی ها...
همین هم شد که آقا فتوحی گفت: " اکبر؟ اکبر گلر که همش تو کوچه فوتفال می کرده می خواد بیاد جای منو بیگیره؟" ای روزگار،اما آقا اکبرنژاد چنانکه فریدون به کمک کاوه ی آهنگر ضحاک ماردوش رو به زیر کشید، به یاری ***(مو قشنگ) آقا فتوحی رو فرستاد لای ...
آقا اکبر نژاد تازه نفس، از اصلاحات حرف می زد، اصلاحات عمیق.
تعویض شیرآلات آبخوری دبیرستان از نوع آنالوگ به دیجیتال. ایجاد مراکز شبانه ی قر... ببخشید! "قرائت خانه"؛ مراکز شبانه ی درسخواندن. یادآوری تولد دانش آموزان (به تعبیری؛ سوسول بازی)،ارتزاق ناقص دانش آموزان با ساندویچ در روزهای شنبه ، برگزاری جشن های...، ببخشید! اردو های فصلی به مناطقی چون "علی آباد کتول" من باب مثال و...
...در راستای اجرای اصل 44 قانون اساسی، دست به آب های دبیرستان رو هم دادن بخش خصوصی.نتیجه اش هم، هم محسوس بود و هم مشموم.
برگردیم سراغ آقا اکبر نژاد آوازه خون، فکر کنم، سال 79 بود. سال شمسی! که گواهینامه ی پایه یک رو گرفت و شد همدم فرمون و دنده و پدال. اما نه بیابون که خیابون.
ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس . خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق؛ آخر خطه ، خوش اومدی...
دبیرستان کوچک شد. کوچک بود، کوچک تر شد، البته برای آقا اکبر نژاد، چه، بچه کلاس اولی ها هنوز هم با شوق و ذوق تعریف می کردن؛ مردسه داریم درندشت! از ته زمین ورزش تا نوک پژوهشگاه، راست حسینی، با وسیله (!)، دو ساعت راه نباشه، پنج دقیقه هست.
می گفتم، کوچک شد. واسه همین آقا اکبرنژاد تو آمفی تئاتر پژوهشگاه رسما رو کرد به همه ی کنکوری هایی که ناخن هاشون خورده شده بود و ابروهاشون کم پشت شده بود و گفت:
اناتو!
و رفت و شد (یا اصلا همون "شد"...یا دو بار "شد"...یا دو بار "رفت"،هر طور دوست داری))، شد چیز، معاون چیز، اداره. همان آقا اکبرنژاد الاول.


تحول! عزیز من، کلا یا تحول است یا بازگشت به اصالت! به هر حال اسمی دارد که دهان پرکن باشد... آقا اکبر نژاد که رفت (شد)، و دیگری که آمد؛ شیرآلات آبخوری به اصالتش برگشت (به تعبیر مدیر جدید، به غربزدگی دچار شده بود که بحمدا... رفع شد)، ساندویچ (همان sand-which? است که گویا غربیست.) جایش را به عدس پلو و آبگوشت و عدسی با پیاز داد و اردوها و قرائت خانه هم کان لم یکن شدند.
فقط دست به آب ها تغییری نکردند. بخش خصوصی در این مورد کارش را خوب بلد بود.
آقا اکبر نژاد الثانی هم، غلط نکنم هنوز(1) " ایستگاه! نبود؟ - بوق- بوق- اِن اِن ، بوق بوق، ایستگاه: پیپسسسسسسسسسس. خوش اومدی. پ پیپسسسسسسس. اِن اِن، بوق بوق".
آخرش اینکه عزیز من! درس بخوان! درس بخوان تا برای خودت حرفی برای گفتن داشته باشی، چه، اگر نداشته باشی، موش می خوردت.

(1) خط 229-230؛ ابوذر-شهرک گلستان.
تبلیغات


