خواستم به یاد خودم آورده باشم.... .
مقدمه:
خواستم به یاد خودم آورده باشم.... .
حادثه ها
دوباره حادثه ها را به چشم می بینم
دوباره خاطره هایم به یاد می آیند
دوباره ثانیه ها در سكوت مطلق من
ز نیش عقرب ساعت به داد می آیند
دوباره حال خفن ناك باطلی دارم
و حس سابقه داری كه چون علف، هرزم
عبادتم، حركاتم پر از ریا شده است
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
منی كه لحظه ای از خود رها نمی گردم
منی كه سم سیانور به فطرتم دادم
منم منی كه دلم را ز درد پر كردم
و قرص قلب و فشاری به غیرتم دادم
دوباره زمزمه هایی به ذهن من می تاخت
دوباره نجوی شیطان به گوش حوا خفت
و آن صدای نجیبش كه آشنا می زد
به گوش نفس عزیزم به عشوه ها می گفت:
"در این زمانه جز این زندگی نمی بینی
در این زمانه جماعت سیاه می خواهد
بیا و رنگ جماعت پذیر و زنده بمان
كه هركه رنگ جماعت گرفت می ماند"
در این تفكر پیچیده ی غبار آلود
بخاست نعره ای از آسمان از آن بالا
"آهای اشرف مخلوق بی شرف، بر خیز
آهای فاعل افعال بی هدف، برپا!
سرآمده است زمانت، زمان رسوایی است
قیام كن هم اكنون، قیامت آمده است
بیا و زود به صف شو، عقب نمانی...! زود!
بیا و سوی خدا شو، خدایت آمده است!"
همین كه گفت خدایت ز تخت افتادم
و با صدای بریده خدا خدا گفتم
اگرچه خواب عجیب و غریب خوبی بود!
ولی دوباره به رنگ سیاه خود خفتم


