داشتم غرب زدگی جلال* را می خواندم. و به این فكر می كردم كه مردم ما چقدر ...زده هستند. غرب زدگی، نوعی از ...زدگی است كه بیش ترین توجه را جلب كرده است، چرایش را هم نمی دانم، شاید چون این جا آنچه مردم بدان "زده" شده اند، اجنبی بوده است و حساب، حساب صیانت ارضی است.
اما اگر كمی بیش تر و شاید پیش تر این داستان "زدگی" را بنگری، حكما چیزهای جالب تر و شاید وسیع تر و شاید شاید موثر تری بیابی.
بگذار راست بروم سر اصل مطلب. بگذار برایت از شهر زدگی مردم این مملكت بگویم. این كه شهر در برابر روستا رجحان یافته و روستاییان عمدتا شهر را مكان بالاتری می دانند. كافی است به رفتار روستاییان نگاه كنی، به نوع لباس پوشیدن شان وقتی به "شهر" ** می روند و دقت زایدالوصف شان در این هنگام، یا اصلا رفتارشان در شهر كه گاه از فرط مودب سخن راندن به رب النوع ادب می مانند. به عبارتی آنها شهر را مكان "از ما بهتران" می دانند و گاهی حتا -متاسفانه- از حضور خود در شهر شرمسار ند. عمدتا دوست دارند لباس هاشان را هم از شهر بخرند و به سبك شهری ها لباس بپوشند. جوان تر هاشان همین سیگار بهمن كوچیك خودمان را به چپق ترجیح می دهند. وقتی "شهری ها" بروند توی دهات شان معمولا به گونه ی واضحی به آنها زل می زنند و حالا نمی دانم حسرت می خورند، حیرت می كنند و یا هرچیز دیگری. و جالب این جاست كه این قضیه روی دیگری نیز دارد. روی دیگر داستان توی شهر ها اتفاق می افتد. نمی دانم داستان، داستان برچسب زنی است یا خیر، اما در ادامه شهری ها هم گویی بنابر این كه ساكنان مدینه اند، خود را متمدن و والیان تمدن می دانند. معمولا كار های، خودمانی تر بگویم "جواد" و "ضایع" را، دهاتی تلقی می كنند و به عكس، كارهای دهاتیان را دون شان و زشت كاری. لفظ "دهاتی" را وصله ی نا چسب می دانند. كثیری از شهری شدگان (و یا بنین و حفده شان) پسوند فامیلی شان را از اضافات تلقی می كنند و اگر به حول و قوه ی اداره ثب احوال از بیخ برش ندارند، گفتنش را ضروری نمی دانند و ترجیح می دهند به زبان نیاورندش. در دید اكثریت مردم شهر، اگرچه به زبان نیاورند، این تفكر پنهان شده است كه شهر نشین اسطوره ی فرهنگ است و در مقابل اش آدم روستایی است. این عقیده از زمانی در من ایجاد شد كه روی دیوار یكی از محلات همین شهر خودمان،كه عمدتا روستاییان شهری شده آن جا زندگی می كنند، خواندم كه نوشته بودند: شهر نشینی مهم نیست، فرهنگ شهر نشینی مهم است.
این شهرزدگی توی تاریخ ما و اقتصاد ما و حتا سیر فرهنگی ملت ما و خلاصه خیلی چیزهای دیگر ی كه به ما مربوط شود تاثیر به سزایی داشته. از مهاجرت عظیم در مسیر خطی روستا-شهر بگیر تا وجهه ی پایین یافتن برزیگری و فلاكت تلقی شدن فلاحت. اصلا همین ترجیح رشته ی ریاضی–فیزیك به تجربی در تعیین رشته ی دبیرستان (و این تفكر كه دانش آموزان باهوش تر و زرنگ تر باید بروند ریاضی-فیزیك بخوانند(كه به نوعی نماد صنعت شهری است) و آنان كه درجه ای پایین ترند به علوم تجربی و طبیعی بپردازند(كه نماد طبیعت روستایی است)) همه نوعی شهرزدگی است. تازه از میان همان رشته های تجربی كافی است به جایگاه رشته های كشاورزی و دامپروری نگاهی بیندازید. به احتمال زیاد اشتغال عامل اصلی این رجحان مجازی وشهر زدگی است. آنچنان كه همه می دانید الهه ی این مرز وبوم هماره ساكنان غیورش را به چشم غضب نگریسته و سپهر سرپوشیدگی این دیار (گر چه پرستاره ) برای ملت ما جز بار عذاب نباریده است. آنچنان كه می دانید جز روبان تنك سبزی كه این دیار به زلفان خاكی اش بسته است، جز این باریكه خطه ی سرسبز، كشاورزی و دامداری در مابقی این كشور مایه ی تنگ بختی است و علافی. اگر یادتان بیاید نقشه ی آب و هوایی كشور را توی كتاب های جغرافیامان كه ناحیه ی زردرنگش (كه حتا زردی اش روی نقشه هم گرمی و خشكی را نشان می داد) مانند بختكی عظیم كشورمان را در بر گرفته بود و اگر بیشتر یادتان بیاید جداول مربوط به میزان نزولات جوی كه نشان می داد این جا مملكتی اساسا خشك است. خلاصه كه رشد اقتصادی و پیشرفت در این زمینه و از این راه، برای روستاییان این مملكت چندان سهل الوصول نبوده و نیست. كشاورزی و دامداری و متعلقات هم عمده شغل روستاییان ما بوده و است. اما صنعت كه از ابتدا شهری بود و برایمان شهری ماند، نوید فرصت شغلی بود برای بیكاران روستایی ، یا كشاورزانی كه از مشقت بی حاصل(یا اقلا كم حاصل) شان خسته بودند. منهای این امكان كار، مابقی احیانا به امكانات خاص شهر ها بر می گردد، بهداشت، آموزش،برق، ماشین و ...
حال داستان جالب تر هم خواهد شد، اگر به رابطه ی ...زدگی دیگری نظر بیندازیم، كه این بار دامن همین شهری های خودمان را گرفته است. پایتخت زدگی. مردم شهرستان های دیگر عمدتا پایتخت زده اند. این را هم از تابلوی بوتیك ها كه زیرش خاطر نشان كرده اند، بهترین مد های تهران، هم از پیام های بازرگانی سینماهامان كه تاكید می كنند همزمان با سینما های تهران، هم از تلاش مردمان در عبور از لهجه های محلی و سوق دادن آن به سمت لهجه ی تهرانی، از تمام این ها می توان پایتخت زدگی مردم شهرها را به وضوح دید. جالب تر این كه داستان پایتخت زدگی(آنچنان كه شهرزدگی) در خود پایتخت هم وجود دارد و پایتخت نشینان هم عمدتا خود را تافته ی جدابافته ای می دانند. این روایت را به استناد دو تا اصطلاح مصطلح "شوخی شهرستانی" و "شهرستانی بازی"*** می بندم.
بعید نیست كه این داستان هم ریشه در شغل یابی ما ملت باشد كه مهاجرت عمده ی مردم جویای كار به تهران را بی وقفه از زمانی كه تهران پایتخت شده است، نمود آن می بینم. و احیانا در سوی دیگر امكانات بیشتر پایتخت.(آنچنان كه عامل شهرزدگی ست)
هرچند بحث پیرامون علل این همه "زدگی" خود نوشتاری به چه درازا می طلبد و مطلبی وبلاگی مجال آن نیست، اما به اختصار آنچه در ذهنم چراغ می دهد را می نگارم.
از عوامل می تواند نارضایتی عمومی مردم باشد، كه شاید از تامین نبودن خدمات اجتماعی در هیچ زمانی از تاریخ مان نشات می گیرد. این كه همواره به دنبال قبله ی آمال می گردند. شاید هم تنبلی صنعتی شدن فراگرفته باشدمان.(آنچنان كه جلال می گوید در مسیر غرب زدگی مان این جور چیزها را از غرب گرفتیم و مابقی به بعد موكول شد، تا بعد...) البته بعید هم نیست كه مردم كشور ما در حسرت و حیرت ماشین و صنعت بوده و باشند و به عبارتی جمیعا صنعتی زده باشند كه دهاتی ها نمودش را شهر می بینند و شهرستانی ها پایتخت و در گستره ی عمومی، همگی غرب را نمود مطلق ش می پندارند. و این چنین است كه شهرزدگی و پایتخت زدگی و غرب زدگی پدید می آید. البته شاید نه حسرت صنعتی شدن، كه حسرت نتایج آن كه همان امكاناتی باشد كه ذكرشان در شهر زدگی وپایتخت زدگی آمد، عامل این همه "زدگی" مردم ما باشد.
والسلام.
_________
*.می رفتیم كلاس المپیاد ادبی، خانم پیری بود كه تاریخ بیهقی درس می داد و در حرف هایش خود بیهقی را ابوالفضل خطاب می كرد. چه حرف ها كه پشت سر بنده ی خدا نزدیم!
**. واژه ای كه روستاییان معمولا شهر مركز استان را به آن می خوانند.
***. شوخی شهرستانی چیزی شبیه همان "شوخی خركی" خودمان است و شهرستانی بازی نسبتا همان دهاتی بازی(آدم یاد دست بالای دست می افتد.)
تبلیغات


