دیروز داشتم با یکی از بچه ها صحبت می کردم.
از زنبور باهاش گفتم. از این که تمام تفاوت زنبور کارگر و ملکه در یه وعده غذاست. وقتی که سه روز از بیرون اومدن لارو ها بگذره اگه زنبورای پرستار به یه لارو به همراه شهد گرده ی گل هم بدن اون لارو تبدیل به یه ملکه میشه.
بهش گفتم اگه یه زنبور کارگر بودی...
اگه هر روز مجبور بودی فاصله ی کندو تا یه باغ رو که شاید از 20 کیلومتر هم بیشتر بشه 10 بار بری و برگردی....
اگه وقتی جمعیت کندو زیاد می شد جلو در کندو سرت رو می کندن...
و اگه ...
اون وقت این فکر که لاروی که یه زمانی کنار هم بودین الان ملکس...
این که اون یه گوشه نشسته ها و تو باید براش شهد ببری....
اگه از کندو رفت بیرون باید مثل یه دنباله ی بادبادک باهاش بری...
اگه یه زنبور قرمز بهتون حمله کرد باید خودت رو به کشتن بدی اما اون زنبور قرمز حتی به ملکه نزدیکم نشه....
ناراحتت نمی کرد؟
این فکر که شانس، تصادف، احتمال و ... همه و همه دست به دست هم دادن تا اون بشه ملکه و تو بدون این که چیزی از اون کمتر داشته باشی بشی کارگر.
این فکر زجرت نمی داد؟
این جا بود که دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت:
ببینم سه تا گره عصبیم ناراحت شدن داره؟


