انسان،
بودن نیست،
شدن است.
«خویشتن را بشناس، تمامی دانش است.تازه در پایان شناخت همه ی چیزهاست كه ادمی خود را خواهد شناخت.زیرا چیزها تنها مرزهای ادمی هستند.» «نیچه»
یزدان بر آن شد كه انسان بیافریند و آفرید.آری،زیباترین و پست ترین موجودات را آفرید.آفرید و آفرید و آفرید...
مرا آفرید.تو را آفرید.زندگی كردم.زندگی كردی.اما خدا كجای زندگی من و تو قرار گرفت؟
انسان، تو فراتر از بی كرانه هایی و ابدی تر از همیشه.درون تو، یك نه،هزاران دنیاست.اگر لحظه ای به كائنات گوش بسپری صدای آفرینش را میشنوی و صدای دلنواز بال
فرشتگان را.اگر چشمانت را ببندی رقص فرشتگان را میبینی.اینها همه یك شرط كوچك دارد.تنها باید با تمام وجودت آنها را باور كنی و فقط نتیجه ی تلقین ندانیشان.
انسان،خدا درون بی نهایت توست.خدا در هر نفس تو جریان دارد.خدا در چشمان تو جاریست.«حلاج:بیرون ز شما نیست،شمائید،شمائید.چیزی كه نكردید گم از بهر چه جویید؟وندر طلب گم نشده بهر چرایید؟؟»
تو نه كوچكی و درمانده.تو قطعا بزرگ تر از آنی كه می اندیشی.تو درون نا میرای فلك سیر میكنی.خدایت همین نزدیكیست.همه چیز رنگ خدا دارد.ذره ذره ی خاك.قطره قطره ی ا آب.واز همه بیشتر رنگ خدا در توست.پروردگار از همه ساده تر است.
انسان به درونت سفر كن،به آنجا كه خدا پنهان است و منتظر تو.دریاب خدایت را و در شناخت حق،در عشق لایتناهی ایزد و در ژرفای وجودت گم شو.در عشق مطلق به بی نهایت گره خور و با كیهان یگانه شو.تو نمی توانی نسبت به فریاد درونت كه تمنای دیدار خدا را دارد بی تفاوت باشی.
ای انسان ها،بگذارید امروز احمق باشم، چون امروز، حماقت همه ی آن چیزی است كه برای بخشیدن دارم.می توانم بدین خاطر نكوهیده شوم،اما مهم نیست.شاید فردا چیز دیگری برای بخشیدن داشته باشم.
تبلیغات


