تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

مترسک

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 22 اسفند 1384

سلام.

بی مقدمه:

امروز اومدم از عشق و این حرفا بنویسم دیدم که متی جون زحمتشو کشیدن و اونم چه زحمتی ... توپ.

اومدم از خدا و عرفان  این حرفا بنویسم دیدم که نیلرام و ملا اون قدر از این حرفا نوشتن و گفتن که دیگه چیزی واسه گفتن نمونده.

گفتم از تاریخ غول آباد بنویسم که شرمم اومد تا وقتی مورخ بزرگ، امیر، هست حرفی بزنم.

گفتم یه دونه از اون چرت و پرتا و آشفته نویسی های قبلیم رو یاور کنم دیدم که اینم واسه خودم تکراریه.

خلاصه که به هر دری زدم دستم کمونه کرد و محکم خورد تو پوز خودم.

بالاخره یاد اون مترسکی افتادم که سالها پیش باهاش رفیق بودم. گفتم بذار یه دفم شده حرف دل اون رو بنویسم:

                        به نام یزدان پاک

قصه ی ما توی یه مزرعه اتفاق افتاد....

تو این مزرعه یه مترسک بود. یه مترسک چوبی که از هرچی پرنده بود متنفر بود. مترسک ما خیلی خوشش می یومد اونا رو بترسونه. مترسک ما شده بود عین یه ربات برنامه ریزی شده. مترسک ما فقط کاری رو می کرد که صاحباش می خواستن. فقط همین.

هر روز غروب، وقتی که مزرعه دار پیر می رفت خونشون، مترسک قصه ی ما چشماش رو باز می کرد. باز باز.و نگاه می کرد. همه جا رو. تا نکنه یه کلاغی، گنجشکی، پرنده ای چیزی پیدا کنه و تا می تونه بترسونتش.

اما یه روز، توی سرمای زمستون، وقتی که برف روی مترسک رو پوشونده بود و داشت از سرما می لرزید، درست وقتی که صاحبش توی خونشون کنار آتیش نشسته بود و با بچه هاش گل و می گفت و گل می شنوید، یه قناری که توی اون سرما جایی رو برای زندگی پیدا نکرده بود اومد و اومد و اومد و تلپ... خورد به مترسک.بعدشم همون جا افتاد رو زمین.

مترسک آروم سرشو چرخوند و یه نگاه به قناری انداخت.بالای ظریفش تقریبا یخ زده بودند و صورت زردش هم سیاه شده بود.

مترسک ما اومد دولا شه...... اما نتونست. آخه از پایین تا بالای بدنش رو با یه تکه چوب صاف ساخته بودن.

یه دفه دید جایی بین دو تا دستش، وسط اون همه کاه، یه حس تازه ای داره شکل می گیره. یه حرارت خاصی احساس کرد. یه جورایی برای اولین بار نسبت به اون پرنده تنفر نداشت.

دوباره تلاش کرد.

می خواست دولا بشه. باید اون قناری رو بر میداشت. وگرنه قناریه می مرد. دوباره زور زد. به چشمای قناری نگاه کرد..... زور زد...... قناریه سخت نفس می کشید..... زور زد...... قلب قناریه خیلی آروم می زد....... زور زد....... رنگ زرد قناری کم کم داشت سیاه می شد... و مترسک ما همین طور زور می زد. تا این که......

تق.

آره.

مترسک ما شکست.از وسط شکست. شکست و افتاد روی قناری.

صبح روز بعد، وقتی زارع اومد و مترسک شکستش رو دید بچش رو صدا زد. و از اون خواست که یه مترسک نو بذاره سر مزرعه.

درست وقتی که اون بچه می خواست مترسک رو برداره یه قناری از زیر اون مترسک در رفت. پرواز کرد و رفت... رفت و رفت.

سال بعد که به اون مزرعه رفتم از زبون زارع شنیدم که مترسک قبلیه رو سوزوندن. وقتی رفتم سر مزرعه، یه مترسک نو دیدم که انگار خیلی از پرنده ها بدش میومد.خیلی.                                                   
 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©