تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

دکتر کاتوزیان می نویسد:«امیر کبیر در پیشینه اجتماعی، مقام نظامی، جاه طلبی های شخصی،روش ها و آرمانهای شبه مدرنیستی به گونه ای شگفت انگیز به رضا خان پهلوی می ماند. جای تردید چندانی نیست که اگر او زنده مانده بود، در اسطوره شناسی تاریخی ایران،اینک از او به عنوان یکی از عوامل بیگانه و مستبدی بی رحم یاد می شد. همانطور که اگر رضا خان در سال های اول ناکام مانده بود، بی گمان امروز همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم و ارتجاع شده است، مورد ستایش قرار می گرفت.»

می دانی عزیز... محبوبیت و ذلت هر دو یک چهره دارند. تنها زمان مهم است.تنها زمان مهم است....

کابوس دلهره آوری بود. بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده شده بود. اما حریر سیاه.افسانه ی شوم. قصه ی خناس.همه جا شب بود. نه. همه چیز شب بود ولرزه های بیمناک ترس مولودی را به بار آورد. تنها زمان مهم بود.

آبانمهاه،چند روز قبل امیر حسین پیش من آمد که بیا وبلاگی مشترک بزنیم.دو روز قبل آنرا ساخت.اسمش را هم گذاشت دیرنو.امروز در همین ساعت من اولین مطلبش را نوشتم.یازده تا نظر خورد.گل به گلمان شکفت. یک پیروزی بود و شولای سبز امید دلهای ما را پوشانده بود. تنها زمان مهم بود.

مولود شوم در شبهای کوهستان های ساکت، صحراهای متلاشی،ویرانه های نومید،گورستانهای عزادار، خانه های متعفن و چشمهای بی سیاهی، پرسه می زد.همه با انکار همیشگیشان می دانستند که هست. طنین بی وقفه شبانه اش عرقی سرد بر بطن قلبها می نشاند.دیگر تنها زمان مهم بود.

آن اوایل قرار نبود از غولاباد هم بنویسیم. اما بعد نوشتیم. و دیرنو روز به روز همگانی تر شد، محبوب تر شد. از بلوتوس بگیرید تا اورانوس. تا پادشاه مظفر غولاباد تا استاد راستین تا بچه های مدرسه.خلاصه کم کم اشخاصی در همین دومتریمان پیدا شدند.کم کم تعداد بازدید کنندگانمان بالا رفت. کم کم دیرنو برای ما افتخار شد. تنها زمان مهم بود.

انگشتان پر از کثافت گدای کور مذبوحانه روی خاک خیس می دوید. ترس رعشه بر اندام نحیف پیرمرد انداخته بود.از آرامش سرد و سیاه چشمانش رطوبتی لزج نشت می کرد.مثل طلسم شیطانی جادوگری با خود حرف می زد. امسال، نوروز، هیچ سبزه ای جوانه نخواهد زد.آن روز نزدیک می شود.تا یک سال و نیم دیگر او به اینجا می رسد. و دوباره همان را تکرار می کرد و دوباره تکرار می کرد و دوباره و دوباره...تنها زمان مهم بود.

روز به روز کیفیت دیرنو بالاتر رفت. دیگر خودمان معتادش شده بودیم. مثل بت دوستش داشتیم. بهر حال هر چه باشد، زحمت خودمان بود که به بار نشسته بود. کشاورزان عجب کیفی می کنند وقتی سیب های کال را بر درختان می بینند. دوستداشتنی ترین وقتش همین است. وقتی رسیده شود و زیاده از حد بزرگ، دیگر آن معصومیتش را از دست می دهد. سیب رسیده فقط آدم را به یاد آن نیوتون لامصب می اندازد و مساله های شتاب گرانش و تست های فیزیک کنکور...کشاورزان بهتر از همه می دانند که تنها زمان مهم است.

مدت ها بود کسی حرف نزده بود. الهام اهورایی به همه فهمانده بود که آن مولود منتظر است، منتظر خواندن اسمش. تنها زمزه ای یا غرولندی یا آهی یا حتا نگاهی به آن اسم کافی بود تا همه چیز از دست برود.مردمان چون کودکان معصوم چشم امید به سکوت بهت آور دوخته بودند. اما بالاخره آن اسم آورده شد.بالاخره سیاهی چشم های امیدوار چون برجهای متروک خاک گرفته و پوسیده فرو ریخت. عصیان جان گرفت. دیگر تنها زمان مهم بود.

خیلی سخت است که بخواهی از عزیزت دل بکنی.دیرنو عزیز ما است.ولی خوب کاری نمی شود کرد. تقصیر خودتان بود. می خواستید آن اسم را نخوانید.کاف نون کاف واو را، ورد شفا بخش صوفی نیست. طلسم مرگ است. شرمنده اخلاق ورزشی تان آن مولود اسم خود را شنید و بذر ترسش در نهاد ما جوانه زد.

غولاباد هم در غول کنکور درمانده است. یک سال و نیم دیگر آن مولود مزخرف از ما می گذرد.و بعد از آن شوق جوانه زدن، سبز شدن و باز گشتن، دیرنو را دوباره احیا خواهد کرد.بعد از کنکور دیرنو پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه چشم هایمان تجلی خواهد داد.تنها زمان مهم است...

 اعوذ بالله من الکنکور رجیم.

   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©