به نام مهربان جاوید
گرچه بدواً عصبانی شدم اما بعد که فکر کردم دیدم حق با اوست...راست گفت که گفت:
"پدر جان کدام دیرنو؟ چهار ماه فعالیت و شانزده ماه تعلیق؟!"
راست می گفت...کما نبود، بیشتر مرگ مغزی بود.
اما مشکلی نیست خدا را شکر دیرنو همیشه استعداد جوانه زدن و از "نو" روییدن را دارد...نا امیدمان نکن برادر!
نگاهی انداخت و باز گفت:"دیرنوی بتا؟ نشریه؟ و چه کسی آنرا خواهد خواند؟"
"حدود پنجاه دوست نیلگون د..." ،"هه هه! پنجاه دوست نیلگونتان حتماً خاکستری شده اند و دیگر اسم دیرنو را هم به خاطر ندارند!...شانزده ماه..."
...و نشریه ای که خوانده نشود یک نوع حماقت یا غرور یا خودفریبی یا بی مسئولیتی یا احساس یخ و بی مزه ی رویایی کاذب و خوابهای بچه گانه و کارتونهای تخیلی و مدینه ی فاضله ای دست نایافتنی و آرمان شهری منزوی و اتوپیایی تک نفره(!) و اگر خیلی باشد سکوتی پر سروصدا و ارکستری که شنوندگانش در و دیوار هستند و نوازندگان در پایان برای خود کف می زنند و به سمت صندلی های خالی تعظیم می کنند و در درون به خود پوزخند می زنند و فحش می دهند که:"خودت را مسخره کرده ای مردک؟"
و چه ترسناک است یک چنین سرنوشتی برای "دیرنوی کشکیِ غولابادیمان"...وچه ترسناک تر اینکه حتی دشمنی هم نداشته باشیم که این را برایمان آرزو کند! و نه کسی که استهزا کند...و ما خود و تنها خود شاهد ترس و خجالت و نومیدی خویش باشیم...
به هر حال من جوابش دادم که مهم این است که ما سهم خود را از چراغانی این شب تار ادا کنیم هرچند شعله ی کبریتی باشد...و وبلاگ ما هیچ ترسی از آنها ندارد ،چه،در دنیایی که بزرگترین نشریه ها و سایت ها و خبرگذاری ها و خبرپراکنی ها، همه مشغول تبلیغ و ترویج و دقیق تر بگویم "تزریق" عقاید و افکار و –چه می گویم!!-ضدعقاید و آنتی افکار و "فکرشکن" های خویش هستند و پسرک متمدن جهان سومی، بند کفشش را به تاثیر از فلان شبکه و به دید خودش از روی آزادی شبیه فلان خواننده در جزیره ی لیبرتی انتخاب می کند و تنها فرق باقی مانده بین این و آن، بند کفش دیگر می شود، آیا برای دیرنو، این نشریه ی کشکی، کوچک بودن و آماتور بودن، ننگ است؟
و آیا برای چند بچه ی تازه از دبیرستان پریده، خجل شدن و نومید شدن، ترسناک است؟ و آیا خودِ این آرمان و این قدم، در این قوم، گامی و بهتر بگویم "خلافی" کم بزرگ است؟
پس می نویسم! و می نویسیم و می جنگم! و می جنگیم و مسئولم! همانگونه که مسئولیم.
و خدایا!ما را از این دسته ی گوسفندان به ظاهر آزاد که پس از چندی چریدن قربانیشان می کنند و بدتر از آنها چوپانهایی که حتی لیاقت قسمت آخرش را در این دنیا ندارند، قرار مده!
خدایا! مگذار که آنقدر به امروز عادت کنیم که از فردا بترسیم و آنقدر از فردا بترسیم که امروز به طمع افتیم...
خدایا! مگذار که در زندگیم خواسته ی "آنها" جای تفکر "من" را بگیرد و "من" جای "تو" را!
و به امید تو، ای
مهربان جاوید...
تبلیغات


