: دکتر یا رادیاتورساز؟ مسئله این نیست. اصلا.

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 13 مرداد 1386

همانطور که از نشستن در کمری دوستم خوشم می آید از نشستن بغل دست رفیقم در خاور قدیمیش و فکر اینکه مردم خیابان تصور می کنند شاگرد شوفرم به وجد می آیم. وقتی پس از دست دادن با دوستم بر حسب عادت دستم را بو می کنم، از بوی ادکلن کول دوستم به همان اندازه حال می کنم که از بوی آمیخته ی عرق و روغن سیاه و اسید و سیگار پال مال که از دست رفیقم متصاعد است کیف می کنم...

در طایفه ما دو نفر هستند که من بدجوری دوستشان دارم. یکی آقای دکتریست با فوق تخصص و برد تخصصی و تدریس در دانشگاه و چه تشکیلاتی در مطب و بیمارستان. من با این آقای دکتر دوستم. حسابی. دیگری آقای رادیاتور سازی است با حداکثر مدرک سیکل و دارنده یک رادیاتور سازی کوچک و کثیف و خاوری که رویش کار می کند. من با این آقای رادیاتور ساز رفیقم. بدجوری. همانطور که از صحبت با دوستم با بکار بردن با کلاس ترین کلماتم و هوشمندانه ترین تحلیل هایم لذت می برم، از همنشینی با رفیقم که مملو از بی تربیت ترین کلماتی است که بلدم و در هشتاد درصد موارد نمی شود حرفهای رد و بدل شده را همه جا زد، لذت می برم. خوشبختانه در هیچکدام از دو حوزه کم نمی آورم. همانطور که در مقابل شوخی های ملایم دوستم لبخند می زنم به جک های خفن رفیقم قاه قاه می خندم. همانطور که از ته ریش معمولا نامرتب خودم جلوی صورت اصلاح شده دوستم خجالت می کشم، از سبیلهای تنک و نصفه نیمه ام جلوی سبیل شاه عباسی رفیقم خجالت می کشم. همانطور که از نشستن در کمری دوستم خوشم می آید از نشستن بغل دست رفیقم در خاور قدیمیش و فکر اینکه مردم خیابان تصور می کنند شاگرد شوفرم به وجد می آیم. وقتی پس از دست دادن با دوستم بر حسب عادت دستم را بو می کنم، از بوی ادکلن کول دوستم به همان اندازه حال می کنم که از بوی آمیخته ی عرق و روغن سیاه و اسید و سیگار پال مال که از دست رفیقم متصاعد است کیف می کنم. همانطور که از کت و شلوار هاکوپیان اتو کشیده دوستم لذت می برم، لباس پر از لکه رفیقم با دوتا دکمه ای که از بالایش باز است برایم خواستنی است. همانقدر که مهارت دوستم هنگام معاینه برایم تحسین برانگیز است، مهارت رفیقم در ورق وقتی شریکش می شوم برایم عالیست...

اما می دانی کجا کار خراب می شود عزیز؟ وقتی خوشبختانه به ندرت، در یک میهمانی خانوادگی دوست و رفیقم در یک مجلس حضور دارند. آنوقت است که همه افکارم به هم می ریزد. آنوقت است که دیگر دوست و رفیق معنایی ندارد. این آقای دکتر است و آن رادیاتور ساز و راننده موقت! آقای دکتر شیک پوش و باکلاس بالای مجلس می نشیند و با کاردرستهای فامیل همدم می شود و آقای رادیاتور ساز اگر تفاله هایی مثل من سراغش را نگیرند ته مجلس با آن حالت مرموز و شکسته و خسته ی صورتش باید تنها بماند. آن وقت هاست که چیزی مثل یک گره سوزناک ته حلقم می نشیند. بدتر از همه زن ها هستند. حالم را به هم می زنند با آن تلاش مذبوحانه و منزجر کننده شان برای خوش و بش کردن با آقای دکتر و فرار کردن و رو برگرداندن از رادیاتور ساز به قول خودشان لات. این جاهاست که از همه ی زنها متنفر می شوم. از همه ی دکتر ها. از همه ی با کلاس ها و با سواد ها و باتربیت ها و هر کسی که  یک با یک چیزیکی را دنبال خودش می کشد. از درس خوان بودن خودم خجالت می کشم و وقتی تصور می کنم شاید روزی به جای آقای دکتر برسم و در یک مهمانی چنین باشم، از آینده ام تهوع می گیرم. هیچ جوری نمی توانم خودم را آرام کنم. مگر رفیق و دوست مترادف نیستند؟ مگر آدمها قبل از دکتر و رادیاتور ساز بودن آدم نیستند؟ مگر سالها کنار آتش و اسید کار کردن بی ارزش تر از یک مشت مزخرف جفنگ خواندن و حفظ کردن و پس دادن است؟ یکی آن همه تعریف و دیگری این همه تحقیر؟ این چه دنیاییست؟ این چه مروتی است؟ چه وضعیست؟

چند روزی طول می کشد تا باز آن دوستم شود و این رفیقم. بی هیچ گزینه ای که یکی را بر دیگری ترجیح دهد...     

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:08 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©