تلفیقی از دو صیغه نایاب اسم فاعل از دو مصدر بسیار بسیار نایاب «حمد»و«شکر» که چندیست ابتدایش دکتر هم باید آورد!

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 23 مرداد 1386

این شاید ادای دینی است به کسی که من به عنوان اولین معلمم در سمپاد شناختم. خودش البته هیچگاه سمپادی نشد اگرچه هفت سالی در آن مدرسه درس خوانده بود و هنوز بعد از دانشگاه رفتن هم دست بردار نبود. اول راهنمایی بودیم. قبل از شروع مدارس چند روزی برایمان کلاس گذاشته بود. ما بچه بودیم و او تقریبا در مورد دیاپازون عاشقانه حرف می زد. و من فکر می کردم جذاب ترین درس دنیا فیزیک است...

هنوز راهنمایی بودیم که او اولین مجله های داخلی مدرسه را چاپ می کرد. هنوز عاشق علم بود و خب مجله اش هم به دنبال خودش علمی بود. البته گاهگداری با طنزی ملایم که اغلب خیلی بی مزه بود. حداقل برای من. اسمش را گذاشته بود خانه آشنا.

اگر اشتباه نکنم سوم راهنمایی بودیم که دوباره کارسوق گذاشت. من رفتم. یادم هست کلید یکی از بچه ها به در آزمایشگاه می خورد. یکی از کسانی که آورده بود به ما درس بدهد را در آزمایشگاه حبس کردیم! چیزی که یاد نگرفتیم و برای یادگرفتنش هم نرفته بودیم و خلاصه دستاوردمان از آن کارسوق شب عید شد یک ده تومانی که هنوز دارمش.او هنوز آدم علم دوستی به حساب می آمد.و من فکر می کردم فیزیک جدی ترین درس دنیاست.

بعد از آن خیلی کم می دیدیمش. هرازچندگاهی به مدرسه سری می زد که اغلب نه او بچه ها را می شناخت و نه بچه ها او را. و من فکر می کردم فیزیک کسل کننده ترین درس دنیاست.

گذشت تا کارسوقی به اسم کارسوق جامعه شناسی در مدرسه برگزار شد. من در آن شرکت نکردم. مریض بودم و مثل نعش کنج خانه افتاده بودم. بعد ها شنیدم که اسمی از او برده اند که دارد جامعه شناسی می خواند. در این سالها فهمیده بودم که جذاب ترین درس دنیا جامعه شناسی است. دوباره دنبالش افتادم.

تا یکروز سوم دبیرستان، ساعت بیکاریمان بود و در پژوهشگاه ول بودیم که دوستی گفت که به مدرسه آمده. با کمی گشتن معلوم شد که در دفتر آقای دانافر است. منتظر ماندم تا بیرون بیاید و نیم ساعتی صحبت کردیم و در مورد جامعه شناسی جنسیتی. زیر درختهای جلوی دفتر. کمی هم زیر آفتاب. او دیگر عاشق دیاپازون نمی نمود. به هیج عنوان.

همان روز به وبلاگش رفتم و این آغاز آشنایی دیگری بود با « تلفیقی از دو صیغه نایاب اسم فاعل از...

وبلاگی که شاید ماهها آپ نمی شد و بعد در دورانی انفجاری روزانه مطلب داشت. دنیای جدیدی بود از افکاری که اصلا فکر نمی کردم از او باشد. بعضی هایش تا مرز خفه شدن می کشاندم. دیرست گالیا، شهادت از مزیت تا هویت ...و خیلی ها و خیلی های دیگر...

راهها ادامه داشت... یادم هست نوروز امسال در اوج علم خواهی ما، او از علم توبه کرده بود... بعضی وقتها احساس می کنم خیلی طول می کشد تا به پای او برسم. خیلی طول می کشد تا بتوانم حتا ادای او را درآورم. اما دوباره بعضی وقتها آنقدر معمولی و ساده می شود که می گویم خب من و او چه فرقی با هم داریم؟ نمی دانم. آنچه هست این دوست عزیز و معلم ناب، قرار است گاه گاه  چیزی هم به یادگار در این دیر خراب آباد بنگارد. واقعا خوشحالم و واقعا به خودمان تبریک می گویم که...

ولش کن. نمی دانم این حرفها به مذاقش خوش می آید یا نه. بهرحال امیدوارم که به بچگیم ببخشد.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:08 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©