چشمانم را می بندم و باز می کنم(1)…لحظه ها فرو می ریزند…ساعت می رقصد…به انتها نزدیک و نزدیک تر می شوم، به انتها میل می کنم…به اطرافم می نگرم:دیوارها و درختان سرافرازم می کنند، از آنها بالا می روم…به غرور می رسم، سرمست و سرخوش جام در می کشم،چه چه می زنم، می پرم، می رقصم، می جهم…و در یک "آن" ترک بر می دارم…
متلاشی می شوم، می شکنم و سقوط می کنم…در میان هیچ و پوچ غوطه ور می شوم و به عقب برمی گردم تا به انزوا می رسم…درون کمدی، قفسی، اطاقی، زندانی، خانه ای، کوچه ای می خزم و به گذشته فکر می کنم…
لحظه ها فرو می ریزند، گذشته را تمام می کنم، مثل دانش آموزی همه اش را دوره می کنم،تحلیل می کنم، حفظ می کنم، از بر می کنم و بعد به "حال" می رسم…
حال را خوانده و نخوانده رد می کنم، آجر روی آجر می گذارم، خشت به خشت، دانه به دانه، ذره به ذره زمان را پیش می روم، آینده را می سازم شبیه کتابهای قصه، قهرمان داستان می شوم،رب النوع می شوم،ستاره می شوم، می تابم و سرافراز می شوم و غرور و باز تکرار…
باز تکرار…
و لحظه ها فرو می ریزند…دانه به دانه…(2)
.
.
.
.
.
. S
.
.
.
.
پ.ن:
۱-توصیف حالات و رفتار بسیاری-که من هم جزئشانم-در زندگی،که نموداری شبیه یک S است(البته از راست به چپ): صعود-غرور-سقوط-انزوا و تکرار...
2-ثابت شده است که زمان کووانتومیست! یعنی دانه دانه است،مثل ذرات...یعنی زمان مثل دانه های ساعت شنی است که یکی یکی فرو می ریزند...


