خدایا معذرت دوباره از همان مطلبها. البته بهتر از قبلی و با یاری علی شریعتی:
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بودن؟
و خدا بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم.
و عدم گوش نداشت.
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
بودن، می خواهد.
و از عدم نمی توان خواست.
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
عظمت هماره در جست و جوی چشمی است که او را ببیند.
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد.
و زیبایی همواره تشته دلی که به او عشق ورزد.
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد.
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،
اما کسی را نداشت.
و خدا آفرید و آفرید آفرید...........
آسمان، دریا، خشکی، گیاه، حیوان، فرشته، عرش، فرش...............
و همه بودند و هیچ نبود که خدا تنها ترین تنها بود و جز خدا هیچ نبود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگ در میان انبوه مجسمه ها گونه گونه اش؛ غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.
کسی نمی خواست. کسی نمی دید. کسی عصیان نمی کرد. کسی عشق نمی ورزید. کسی نیازمند نبود.کسی درد نداشت و.....................
خداوند خدا باز هم برای حرفهایش مخاطبی نیافته بود.
هیچکس او را نمی شناخت و هیچ کس با او انس نمیتوانست بست.
« انسان را آفرید.»!
و این نخستین بهار خلقت بود.