یزد که بودم این را برایم خواند. کنار ساعت مسجد جامع، کم مانده بود پیشانی اش را ببوسم.
(سعید حاجی زاده)
تبلیغات

خیزید ای می خوارگان تا خیمه بر گردون زنیم... آیین دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم
صفحات سایت
آرشیو
نویسندگان
امیرحسین رفعتی
محمد ملاعباسی
سعید حاجی زاده
سید حامد شاکر
علی رضا رحیمی
نویسنده ی افتخاری
هم قطاران:
الهیکم التکاثر
از کلاسور شعر ,
یزد که بودم این را برایم خواند. کنار ساعت مسجد جامع، کم مانده بود پیشانی اش را ببوسم.
(سعید حاجی زاده)
ویرایش شده در چهارشنبه 28 آذر 1386 و ساعت 06:12 ق.ظ
خود درگیری
از کلاسور مقاله ها ,
جوان كه بودم با خود عهد كردم هزار تا قافله را غارت كنم. پیر بودم كه هزارمی را هم غارت كردم...و با خود گفتم: ها قلی خان! هزارتا قافله را غارت كردی حال ببینم می توانی یكی، تنها یكی قافله را به سلامت به مقصد راه بری؟ تپانچه را كف دستم گذاشتم و ماشه را چكاندم تا عهدم از یاد نرود...
ویرایش شده در - و ساعت -
نوار قرمز...
از کلاسور مقاله ها ,
کف پوش گرانیتی و نوی کف ساختمان جایش را به سنگهای یکپارچه ی کرمی رنگ داد...کیفیت شیشه ها کم شد...دوستم علیرضا غیب شده بود و به جای او در کنارم افرادی ظاهر شده بودند که قیافه هاشان، کلاسورهایشان، حرف زدنشان، لباسهاشان و حتی همهمه ی آشنای دانشجوییشان برایم ناشناخته بود...همه به سمت پله ها می رفتیم که ناگهان یک ردیف یونیفرم خاکی، با انگشتانی روی ماشه ی ژ-3 در برابرمان قد علم کرد؛ آرامش شکست، دختر ها جیغ کشیدند، کلاسورها روی زمین افتاد، همه به سمت مقابل دویدیم، اما روبرویمان ردیف دیگری از سربازها ظاهر شد، حس کسی را داشتیم که می خواهد در خواب فریاد بزند ولی نمی تواند! تردید، شک، ترس... بالاخره یکی فریاد زد: "دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!" –رگبار-جیغ-فریاد-خون-ناله- سکوت...جای گلوله ها روی دیوار...
ویرایش شده در پنجشنبه 15 آذر 1386 و ساعت 04:12 ق.ظ
می دل آویزانا...
از کلاسور مقاله ها ,
ویرایش شده در - و ساعت -
رویا
از کلاسور شعر ,
این گونه فكر می كنم كه چیزی به پیوست من از آب در آمد.
یا شاید یك جورهایی من به پیوست یك چیزی!
ویرایش شده در شنبه 10 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ
نرگس
از کلاسور مقاله ها ,
ویرایش شده در شنبه 3 آذر 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ
All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com
Best Resolution : 1024 X 768