نطنز شهر حیرت انگیزیست. شهری در حاشیه کویر که در دره ای بین دو رشته کوه قرار گرفته و آبادی های آن از سمت شرق میان کوه ها ادامه می یابند. بسیار سرسبز است و وقتی در بعد از ظهر یک روز بهاری در کوچه های قدیمی اش قدم بزنی بی شک عاشق و دلداده اش خواهی شد.
از میان همین کوچه ها و در حاشیه ی باغ ها و بافت قدیمی شهر، همان جا که صدای ماشین ها نمی آید و بوی نان تازه همه جا را پر کرده است به مسجد جامع و خانقاه شیخ عبدالصمد می رسیم. مسجد در قرن ششم هجری ساخته شده است و الگوی پلانش چهار ایوانی است. نمای نامتقارن و زیبایی رو به میدان گونه ی کوچک روبرویش دارد. تماما به رنگ خاک است و روی تک مناره ی منحصر بفرد، نمای اصلی، ، سردر ورودی خانقاه و گنبد رُک اش، کاشی های آبی رنگ دارد. آنگاه در قسمت درآیگاه مسجد، حاشیه ای گُلی رنگ، چنان ساختار شکنانه و بدیع طراحی شده است که آدم را به تحسین وا می دارد. روبروی بنا نیز، درخت چناری بسیار کهن با ده-دوازده تنه ی پاجوش ستبر، سر به آسمان گذاشته است و ترکیب رنگی موجود را کامل می کند.
داخل مسجد خبری از کاشی نیست. روحی ساده، معنوی و اثیری دارد. مجموعه، در ترکیب با فضای اطراف، بهشت کوچک اعجاب آوری را به وجود آورده است. همه ی عناصر بجا، به اندازه و نغز طراحی شده اند.
تحت تاثیر قرار گرفته ام. اما این همه ی داستان نیست و صد متر آن طرف تر چیزی است که قرار است ما را بیشتر غافل گیر کند. بدنبال استاد، دکتر معماریان، از کوچه ای در کنار مسجد به سمت شمال حرکت می کنیم، بعد از عبور از دری چوبی که برای عموم باز نمی شود، و از میان آوارها و خانه های ویرانه، در میان یک باغ به بقایای یک "چهارطاقی" می رسیم که آرام و بی سر و صدا در میان درخت های توت و انجیر، انگار سال هاست به خواب فرو رفته است.
چهارطاقی ها الگوی کلی نوعی از آتشکده های دوره ی ساسانی هستند. تعدادی از آن ها در گوشه و کنار ایران باقی مانده اند، مشهورترین، و شاید سالم ترین آنها آتشکده ی نیاسر است.

چهارطاقی، همان طور که از اسمش پیداست از چهار طاق با الگوی پلان مربع شکل درست می شده که از اطراف باز بوده است و یک گنبد روی آسمانه ی (سقف) آن را می پوشانده. چهارطاقی ها اندازه ی خیلی متفاوتی دارند اما کاربرد آن ها یکسان بوده است؛ در زیر گنبد و وسط چهارطاقی سه پایه ی آتش برای تقدیس گذاشته می شده و موبدان در اطراف آن مراسم را انجام می داده اند. مردم عادی به چهارطاقی وارد نمی شده اند بلکه در اطراف آن ایستاده و مراسم را تماشا می کرده اند. آتش را تنها در زمان مراسم تقدیس به چهارطاقی می آورده اند. (برداشت از "معماری ایرانی، غلامحسین معماریان")
چهارطاقی سنگی نطنز بدون آسمانه اش هفت-هشت متر ارتفاع دارد و این ظاهری خشن و مغرور به آن داده است. هزار و پانصد سال است که این بنا اینجا ایستاده؛ چه روزهای با شکوهی داشته، چندین قرن کانون توجه بوده است و آنگاه ورود اسلام. و اهالی نطنز که کم کم آن را فراموش کرده اند و زمانی بی توجه به آن، و در صد متری اش مسجدی بنا کرده اند. (برخلاف بسیاری از مساجد که با تغییر چهارطاقی ها یا بر شالوده ی آن ها ساخته شده اند) و چنین است که باید صفات غریبانه و مرموز را هم به "خشن و مغرور" اضافه کرد.
رابطه ی میان مسجد و چهارطاقی، احساس خویشاوندیِ دور و دراز اما متفاوتی که نسبت به هردویشان دارم و حرف هایی که هر یک در پس ظاهر ساکن و ساکتشان برای گفتن دارند و با نجواهایی آرام در گوش من، که ایرانی ام، و مسلمان شده ام و بعد از هزاران سال، حالا، توی شهر به اصطلاح مدرن، که با در و دیوارش بیگانه ام و نسبت به آن احساس انزجار دارم، محبوسم، با من، سخن می گویند...و باز تاریخ، معماری، ایران، اسلام و ابهاماتی بیشمار در مورد رابطه ی میان این ها. ابهاماتی که تا مرتفع نشوند، آینده، ادامه ی همین نکبت بلاتکلیفی خواهد بود که الان گریبانمان را گرفته است.
آتشکده، خانقاه و مسجد جامع نطنز، انگار که حرف های زیادی برای گفتن دارند. این ها، مثل خیلی بناهایی که نه می شناسیمشان و نه سعی می کنیم برای آیندگانِ شاید، دانا ترمان، حفظشان کنیم، قسمت هایی از فرهنگ ما هستند. فرهنگ مان را آن جا جا گذاشته ایم و با سرعت، از کنارش رد شده ایم.
توی راه و در ادامه ی "سفر برای یافتن پاسخ یک سوال"، به این چیزها فکر می کردم...
تبلیغات


