تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

چهارطاقی

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 13 خرداد 1389

نطنز شهر حیرت انگیزیست. شهری در حاشیه کویر که در دره ای بین دو رشته کوه قرار گرفته و آبادی های آن از سمت شرق میان کوه ها ادامه می یابند. بسیار سرسبز است و وقتی در بعد از ظهر یک روز بهاری در کوچه های قدیمی اش قدم بزنی بی شک عاشق و دلداده اش خواهی شد.

 

از میان همین کوچه ها و در حاشیه ی باغ ها و بافت قدیمی شهر، همان جا که صدای ماشین ها نمی آید و بوی نان تازه همه جا را پر کرده است به مسجد جامع و خانقاه شیخ عبدالصمد می رسیم. مسجد در قرن ششم هجری ساخته شده است و الگوی پلانش چهار ایوانی است. نمای نامتقارن و زیبایی رو به میدان گونه ی کوچک روبرویش دارد. تماما به رنگ خاک است و روی تک مناره ی منحصر بفرد، نمای اصلی، ، سردر ورودی خانقاه و گنبد رُک اش، کاشی های آبی رنگ دارد. آنگاه در قسمت درآیگاه مسجد، حاشیه ای گُلی رنگ، چنان ساختار شکنانه و بدیع طراحی شده است که آدم را به تحسین وا می دارد. روبروی بنا نیز، درخت چناری بسیار کهن با ده-دوازده تنه ی پاجوش ستبر، سر به آسمان گذاشته است و ترکیب رنگی موجود را کامل می کند.

 

 

 داخل مسجد خبری از کاشی نیست. روحی ساده، معنوی و اثیری دارد. مجموعه، در ترکیب با فضای اطراف، بهشت کوچک اعجاب آوری را به وجود آورده است. همه ی عناصر بجا، به اندازه و نغز طراحی شده اند.

 

 

تحت تاثیر قرار گرفته ام. اما این همه ی داستان نیست و صد متر آن طرف تر چیزی است که قرار است ما را بیشتر غافل گیر کند. بدنبال استاد، دکتر معماریان، از کوچه ای در کنار مسجد به سمت شمال حرکت می کنیم، بعد از عبور از دری چوبی که برای عموم باز نمی شود، و از میان آوارها و خانه های ویرانه، در میان یک باغ به بقایای یک "چهارطاقی" می رسیم که آرام و بی سر و صدا در میان درخت های توت و انجیر، انگار سال هاست به خواب فرو رفته است.

چهارطاقی ها الگوی کلی نوعی از آتشکده های دوره ی ساسانی هستند. تعدادی از آن ها در گوشه و کنار ایران باقی مانده اند، مشهورترین، و شاید سالم ترین آنها آتشکده ی نیاسر است.

 

چهارطاقی، همان طور که از اسمش پیداست از چهار طاق با الگوی پلان مربع شکل درست می شده که از اطراف باز بوده است و یک گنبد روی آسمانه ی (سقف) آن را می پوشانده. چهارطاقی ها اندازه ی خیلی متفاوتی دارند اما کاربرد آن ها یکسان بوده است؛ در زیر گنبد و وسط چهارطاقی سه پایه ی آتش برای تقدیس گذاشته می شده و موبدان در اطراف آن مراسم را انجام می داده اند. مردم عادی به چهارطاقی وارد نمی شده اند بلکه در اطراف آن  ایستاده و مراسم را تماشا می کرده اند. آتش را تنها در زمان مراسم تقدیس به چهارطاقی می آورده اند. (برداشت از "معماری ایرانی، غلامحسین معماریان")

چهارطاقی سنگی نطنز بدون آسمانه اش هفت-هشت متر ارتفاع دارد و این ظاهری خشن و مغرور به آن داده است. هزار و پانصد سال است که این بنا اینجا ایستاده؛ چه روزهای با شکوهی داشته، چندین قرن کانون توجه بوده است و آنگاه ورود اسلام. و اهالی نطنز که کم کم آن را فراموش کرده اند و زمانی بی توجه به آن، و در صد متری اش مسجدی بنا کرده اند. (برخلاف بسیاری از مساجد که با تغییر چهارطاقی ها یا بر شالوده ی آن ها ساخته شده اند) و چنین است که باید صفات غریبانه و مرموز را هم به "خشن و مغرور" اضافه کرد.

 

رابطه ی میان مسجد و چهارطاقی، احساس خویشاوندیِ دور و دراز اما متفاوتی که نسبت به هردویشان دارم و حرف هایی که هر یک در پس ظاهر ساکن و ساکتشان برای گفتن دارند و با نجواهایی آرام در گوش من، که ایرانی ام، و مسلمان شده ام و بعد از هزاران سال، حالا، توی شهر به اصطلاح مدرن، که با در و دیوارش بیگانه ام و نسبت به آن احساس انزجار دارم، محبوسم، با من، سخن می گویند...و باز تاریخ، معماری، ایران، اسلام و ابهاماتی بیشمار در مورد رابطه ی میان این ها. ابهاماتی که تا مرتفع نشوند، آینده، ادامه ی همین نکبت بلاتکلیفی خواهد بود که الان گریبانمان را گرفته است.

آتشکده، خانقاه و مسجد جامع نطنز، انگار که حرف های زیادی برای گفتن دارند. این ها، مثل خیلی بناهایی که نه می شناسیمشان و نه سعی می کنیم برای آیندگانِ شاید، دانا ترمان، حفظشان کنیم، قسمت هایی از فرهنگ ما هستند. فرهنگ مان را آن جا جا گذاشته ایم و با سرعت، از کنارش رد شده ایم.

توی راه و در ادامه ی "سفر برای یافتن پاسخ یک سوال"، به این چیزها فکر می کردم...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:59 ب.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 13 خرداد 1389 و ساعت 03:00 ب.ظ


 

آسمان

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 19 اردیبهشت 1389

-- زمین اینجا جز اشک بارانی به خود ندیده است. آرام است و آرامش را بر هم می زند. اینجا انتهای دنیا  و ابتدای ابدیت است. اینجا در ورود به آسمان است....

 

باید زمانی از اصفهان راه بیفتی، که هنگام غروب از میان گندم زارهای سرسبز و گسترده ی حاشیه ی زاینده رود در حال عبور باشی. حدود صد کیلومتر که به سمت شرق بروی هوا کاملن تاریک شده است و از جاده ای فرعی وارد روستای ورزنه می شوی. روستا آرام و سوت و کور است. دانشجوها در هم می شکنندش و مدتی طول می کشد تا کویر سکوت عمیقش را بر تازه وارد های پر سر و صدا تحمیل کند.

وسط روستا یک مسجد خیلی قدیمی هست، از آن هایی که بر بقایای آتشکده بنا شده اند. الگوی پلانش شبستانی است. تک مناره ی ساده و زیبایی دارد که تا به حال نظیرش را ندیده ای. مسجد به رنگ خاک است، دارد فرو می ریزد و سردر ورودی اش را دارند مرمت می کنند.

نماز را در حیاط مرکزی کوچک مسجد می خوانی. هوا خیلی خنک است و آدم دلش می خواهد دقایقی را گوشه ی حیاط فرش شده اش بنشیند. حسی شبیه سحر های حرم امام رضا به آدم دست می دهد. مردم روستا به زبانی نزدیک به پهلوی صحبت می کنند. قبلن نماز مغرب و عشا را خوانده اند و مسجد را ترک کرده اند.

از ورزنه، تازه راه شروع می شود. از جاده ای خاکی  باید چند کیلومتری پیش بروی تا به جایی برسی که دیگر ماشین نمی تواند پیش برود. از اتوبوس پیاده می شوی و راهنما، که از اهالی روستاست، از راننده می خواهد که چراغ های ماشین را خاموش کند. همگی چند ده متری از اتوبوس دور می شوند. تاریکی مطلق است، آسمان صاف بیداد می کند. همه بدنبال راهنما حرکت می کنند و در تاریکی پیش می روند. هیچ کس را، اگر صحبت نکند نمی توان شناخت. همه مشتی سایه شده اند. صورت ها معلوم نیست. استاد نزدیک می شود و می پرسد، رفعتی تویی؟

چند کلمه ای با هم صحبت می کنید.

کم کم شیب زمین بیشتر می شود. راهنما ناگهان می ایستد و می گوید کفش ها را در آورید و یک گوشه کنار هم بگذارید. منطقه را کاملن می شناسد و مطمئن است می تواند بعدن جای کفش ها را پیدا کند. از این به بعد را نمی توان با کفش راه رفت. زمین اینجا پاک تر این حرف هاست. حتا کفش ها را در دست هم نمی توان گرفت. به دست ها برای کار دیگری نیاز خواهد بود. پای برهنه را روی زمین می گذاری، سخت است. اما چند قدمی که جلو می روی کاملن تغییر می کند...هیچ چیز نمی توان دید اما می شود حدس زد که داری از رمل ماسه ای بزرگی بالا می روی. اصلش چیزی هم نیست که بخواهی ببینی، نه سنگی، نه خاری و نه حتا ریگ کوچکی. فقط ماسه. و آنچنان نرم که دانه هایش را نمی توان بین انگشتان احساس کرد. ماسه ها سرد هستند، اما لایه های زیرشان گرم تر است.

بالا می روی، بیشتر و بیشتر. کم کم بالا رفتن دشوار می شود، همه به نفس نفس افتاده اند. درست وقتی که به نهایت خستگی می رسی، احساس می کنی که اگر یک قدم دیگر برداری به  دره ای عمیق سقوط خواهی کرد. اینجا بالای رمل ماسه ایست. روبرو یت، اگر خیلی دقیق شوی دشت وسیعی از رمل های کوچک و بزرگ می بینی که انگار  تا بینهایت ادامه دارند. و بالای سرت...

استاد از یکی از بچه ها می خواهد که موسیقی ای پخش کند. خوش سلیقه است؛ آهنگ کم آوازی از شجریان. همه در سکوت غرق شده اند. الله اکبر! حتا دخترها هم ساکت شده اند. کاش می شد همیشه اینجا ماند. چه چیزی اینجاست که اینقدر دلنشین است؟ این آسمان چه دارد می گوید؟ چرا  بچه ها گریه می کنند؟...

فقط تو مانده ای و آسمان...

فقط آسمان مانده است.

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:01 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 9 خرداد 1389 و ساعت 11:08 ب.ظ


 

سه یادداشت

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 24 دی 1388

می خواهی نزد تقریبن غریبه ای بروی و به سبب گوشه چشمی، حرفی و اشاره ای، سکوت عمیق و غریبانه ات را پیش رویش بشکنی و به بهانه ای جزئی و نه چندان مهم، از همه ی دردت هایت برایش گلایه کنی و تمام عقده هایت را برایش بگشایی... از چند روز قبل بارها و بارها به موازات دیوارها راه رفته ای و حرف هایی را که قرار است رودر روی "هم درد" تازه کشف شده ات بزنی مرور کرده ای و حتا بی محابا چون دختر بچه ای در برابرش زار زار گریسته ای –اما- روزی که به دیدار "آن مرد" می روی... بغض گلویت را چنان مسدود می کند که مشتی دری بری نامفهوم از دهانِ به سکوت عادت کرده ات خارج می شود و بق بقویی می کنی و چون دیوانه ای بی سر و ته مزخرف می گویی. تمام درد و دل هایت "هدر" می رود...

 و بدتر اینکه "او" در جواب همین ها نیز با "سخت نگیر"ی  آب بر آتش درونت می ریزد که باز شتابان به همان تنهایی ات پناه آوری و معترف که عجب گوش شنوایی دارند جرزهای همین چار دیواری در شنیدن سکوت بلیغ ات.

***

دزفول! ای شهر دز! شهری که میراث هزاران ساله ی "فرهنگ" این مرز و بوم در عمق  "شوادان" خانه های به غایت پرداخته ات دارد خاک می خورد!...شهر آجر! ای شهری که چون آثار مدرن، غنای کاخ ها و مساجد را به خانه های "مردم" آورده ای! شهر خانه های باشکوه!  ای شهری که معماری رمزآلود، حیرت آور، پسامدرن گونه، "شوخ" و طعن آلوده ات چون لوح مکتوبی از اندیشه ی مترقی و پیشرو ساکنان پیشین تو برای ما پیام آورده است!

...اکنون در "شهر دیوارهای بلند و اندیشه های کوتاه" به یاد تو در شگفتیم... و به خاطر ناشناخته ماندنت افسوس می خوریم.

دستاورد سه سفر دشوار به دزفول، در دو ماه آغازین ترم جاری، حیرتی است که هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.

***

وقتی در یکی از دورترین اتاق های زیرزمینِ ساختمانِ غول آسا و پیچ در پیچِ دانشکده ی لعنتی مان نزد پیرمرد رفتم تا تصویر اکتشافات دزفول را برایش ببرم، و بعد از اینکه یادآوری کند آن اتاق کوچک شلوغ پلوغ و پر از آت و آشغال که روی کامپیوترش یک وجب خاک نشسته بود، در اصل مال او نیست و مال دکتر فلانی ست که سال هاست خارج است، و قبل از اینکه بگوید "بی خود نیست فلان آرشیتکت معروف غربی گفته است؛ سبکم را از دزفول الهام گرفته ام" ،

با دستپاچگی دستش را توی جیبش برد و به عنوان قدردانی به من یک شکلات داد.

یادم افتاد به استاد راستی و کلی دلتنگ شدم.

 

  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:04 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 24 دی 1388 و ساعت 02:28 ق.ظ


 

عبور

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 3 آبان 1388

ما از کنار هم می گذریم. آرام.... و با حداکثر سرعت. بی سلامی، کلامی و اگر بشود نگاهی. جویی که بی محابا سنگی وسط راه جریان آرامش افتاده باشد. غده ی کوچک زیبایی، در رفت و آمدهای راهروهای بی پایان. یک روز، دلم را به دریا خواهم زد.... مطمئن باش. و.... از جلوی راهت کنار نخواهم رفت. یک بار این اتفاق خواهد افتاد که شاخ به شاخ بشویم. رو در رو... سینه به سینه....چشم در چشم... و اگر جرئت کنی و ادامه دهی....

و اگر جرئت کنی و ادامه دهی.... چه آسوده از میان من خواهی گذشت... مدتهاست که چیزی از من باقی نگذاشته ای. تمامم کرده ای... توده ای غبار... پوش... هیچ...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:25 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

تفسیر یك دوبیتی.

از کلاسور شعر , حرف نو ,

چهارشنبه 28 مرداد 1388

سگی هستم زبان بسته ، خمیده              كه چـوپان­ش زبان­ش را بریده،

سگی كـــو عو كند، لـــكن نفهمند               كه گرگی در لباس میش دیده.

سعید حاجی زاده.

 مرداد 1388.

مدتی پیش توی ایستگاه BRT بودم. توی صف ایستاده بودم و صف كم كم جلو می رفت و ملت سوار می شدند. درست وقتی نوبت به من رسید اتوبوس پر شد و من ایستادم برای اتوبوس بعدی. در اتوبوس بسته شد و من دستی را دیدم كه آرام رفت توی جیب كت یكی دیگر. اول برای چند لحظه متعجبانه نگاه كردم و اما تا خواستم حركتی كنم اتوبوس حركت كرد. من می دانستم كه تا ایستگاه بعدی جیب این آقا توی شلوغی BRT زده خواهد شد و اما هیچ راهی نداشتم كه به او بگویم. اتفاق جالب تر این بود كه باور م هم نمی شد كه منی كه می دانم كسی دست ش را كرده توی جیب دیگری هیچ كاری ازم بر نمی آید. از وجود این اطلاعات به درد نخور توی سرم تعجب كرده بودم.

حكایت امروز ماست. امروز كه خیلی چیزها را می دانم و حتا باور كردن این كه خیلی ها حرف م را نمی فهمند برای م سخت است. امروز كه از هجوم این اطلاعات به درد نخور گیر كرده ام. چت زده ام. كپ كرده ام. خرد شده ام. انگار لال و افلیجی كه شاهد جنایتی عظیم بوده و اما این اطلاعات ش تنها درون خودش می چرخند و راهی برای بیرون ریختن شان نیست. به قول دوستی، انگار همیشه چشم در چشم قاتلی راه رفتن.

این روزها عجیب هوای "پدر مادر ما متهمیم" را استشمام می كنم. منتها نسخه ی سیاسی-مذهبی اش را.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 04:24 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

انفصال

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 13 مرداد 1388

 

1- هیچ کس دست بچه های فال فروش سر میدان را نگرفت. 2- مردم مشغول زیگ زاگ رفتن بودند. 3- علی(ع) توی کوچه های جنوب تهران گم شده بود.

1- بچه هایی که زمستان و تابستان رنگ به صورت ندارند. 2- پرچم ها و مچ بند های رنگارنگ در هوا تاب می خوردند. 3- تهران، خیلی بزرگتر از کوفه بود.

1- پسرک  فال فروش دست بالا 5-6 ساله است. 2- مردک عوام فریب پشت میکروفن برای مردم هوادارش سخنرانی می کرد. 3- و چاه های تهران بسیار عمیق تر بود و اشک‌های علی (ع) پُر شان نکرده بود.

1- افغانی یا ایرانی...به هر حال کودک. 2- مردم، گاه چپ و گاه راست، 3- و تو البته اهدنا الصرط المستقیم...

1- و هنوز آن قدر کوچک است که حتا نمی داند "فغر" چیست. 2- ... چون حیوان‌هایی وحشی می دریدند. 3- الهی قربان نامتان بروم آقا،

1- کودک استخوانی فال فروش، منتظر حکومت "تو" ست. 2- استخوان کودک مظلوم زیر پای همه‌شان له شده است،

                                                                                      3- زودتر بیا!

 

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:43 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 و ساعت 12:00 ق.ظ


 

آقای عقل

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 28 تیر 1388

بسم الله.

حسابی آقای نظریه پرداز شده بود.

همچی پایش را انداخته بود روی پایش و نطق می کرد که همه میخ کوب ش شده بودند. هنوز لیسانس در پیت اش را از دانشگاه قرقیز آباد نگرفته چنان آقا مهندس شده بود که همه از "چپ" و "راست" بر منکرش لعنت می فرستادند. پایش می افتاد به اش رای می دادند.(!) می فرمودند که:

"این حرف ها کدام است ×××× خانم! عشق دیگر چیست...عشق مال قصه هاست...این چیز ها را فقط توی کتاب ها می توان خواند..." و الخ.

در حین گوش دادن، به پاچه ی آقای به اصطلاح مهندس خیره شده بودم. نه چیزی می گفتم، و نه کسی حتا مرا می دید.

داشتم با خودم فکر می کردم که آقا حتمن چند وقت اخیر رفته است توی خیابان و مشتی داد و بی داد هم کرده و چهار تا باتوم هم نوش جان کرده، چنان خوراک نظریه پردازی و روشنفکری اش جور است که تا چند وقت هرجا بنشیند بجای نفی عشق، از رشادت ها و آزادی خواهی هایش خواهد گفت. تف.

خلاصه می فرمودند که "عشق، مال قصه هاست"به همین لحن. و من، البته به "آقای عقل" حق می دادم. پاچه ی دیگر جای پاچه ی اولی را گرفت و من دیگر نمی شنیدم چه می گفت...همچنان داشتم حق می دادم به یک همچه آدمی. آدمی که توی زندگی "عقل اندر سفیه" آنه اش نه جلال را دیده و نه جلیل را. نه مجنون می داند کیست و نه فرهاد. نه نالیدن علی شنیده است و نه محبت محمد درک کرده...و داشتم فکر می کردم به ارزش کل زندگی آقاهای عقل، جمعن. و بعد هم البته به مناسبتی به فرهاد.

فرهاد، که هنرمند و آرشیتکت بوده است، اما بدون شک کلی فرق داشته با بچه قرتی های باغ هنرمندان و دانشکده ی ما... فرهاد، که حتمن، با وجود داستانی بودنش، خیلی از آقای عاقل سر است.

حیف که آقای مهندس دکتر نظریه پرداز عاقل، نمی فهمد، و هیچ جوری هم نمی توان به اش فهماند...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:26 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 28 تیر 1388 و ساعت 02:45 ق.ظ


 

بچه ها

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 17 خرداد 1388

چند تایی جمع شدیم و با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست و اینها، بنا را گذاشتیم بر شوخی و خنده. کانسپتش مال ملا بود. سوم نظری بودیم و ارشد دبیرستان؛ بقیه ی بچه های  دبیرستان هم جمع شدند. حلقه ی بزرگی درست شد، دور تا دور  پژوهشگاه را گرفته بودیم. شوخی بود دیگر. مسخره بازی. آخرش " ای شاه خائن" هم خواندیم.

چند وقت پیش  بچه ها، جلوی سردر جمع شدند، تریبون منطقه آزاد را قل دادند بیرون. خودشان را هم. نه "برخی عناصر" بودند و نه "معلوم الحال". بچه های خودمان بودند. شعار "نصر من الله" هم خواندند. شوخی هم نبود.

یکی سیگار می کشد، یکی انتخابات را تحریم می کند، دیگری تیشرت چه گوارا می پوشد...بچه ها بزرگ می شوند، ‌و می خواهند به طرق مختلف، خودشان را متفاوت از دیگران نشان دهند. بچه ها تند تند بزرگ می شوند. همه شان هم، متاسفانه، مثل هم هستند.

ما هنوز کاملن بچه ایم، بحمدالله علاقه ای هم به بزرگ شدن و روشنفکر شدن نداریم. بچه هم که زدن ندارد.

پ.ن: وطن(×4)، تو سبزِ جاودان بمان...

(قسمتی است از آلبوم  "خورشید آرزو"ی همایون شجریان که اول بار علیرضای طاهری توصیه کرد.)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:36 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

بوی خون...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 26 دی 1387

قطره قطره بوی خون آید ز دور

غزه غزه خون شده صحرای طور

بمب ها از آسمان انداختند

کودک از پیر و جوان نشناختند

ای بزرگان عرب ای کوفیان

رد شدید این بار هم در امتحان

کارهاتان گشته یکسر ضد دین

لعنت الله علیکم اجمعین

ای که دعوای حقوق این بشر

گشته ورد محفلت شام و سحر

ای همه امنیت شورایتان

بسته بر پوتین اسرائیلتان

چون که وقت کارتان آمد پدید

چشمتان جز قدرت و دنیا ندید

ساقی امشب باده از بالا بریز

باده از خم خانه مولا بریز(1)

باده فرزند زهرا نینواست

خون او فرمانده کل قواست

ریز تو آن باده خون رنگ را

تا بشوید ظلم و کین و ننگ را

 

نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 11:34 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

چایی

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 23 آذر 1387

بسم الله.

از بچگی عادت داشت. استکان کمر باریک چای، که روی کمرش هم دو تا خط طلایی دور می زد و لبه اش هم، همان جایی که با لبش چایی را آرام مزه مزه می کرد، طلایی بود. و چای که تمام می شد، عادت داشت ته استکان را نگاه کند. تفاله های چای را. و تفاسیری که داشتند؛ اغلب، مهمانی قرار بود برایشان بیاید. و مهمان یا قد دراز بود و یا چاق. مهمان متناسب در کار نبود. مهمان متناسب در چای نبود.

به هر حال، برایشان مهمان نمی آمد، نه چاق و نه لاغر. چای های صبح، قبل از مدرسه رفتن، همیشه دروغگو بودند. تفاله های چاق و لاغر به خانه شان نمی آمدند. هنوز هم به خانه اش نمی آیند. هرچند، خانه داریم تا خانه، و چای داریم تا چای، اما تفاله همان است که بود.

با چندتا از بچه های آتلیه ی 2، توی قهوه خانه ی جمع و جور روستای ماسوله نشسته بود. بیرون، جنگل بود و مه و آسمان، که خورشیدش ساعتی بود غروب کرده بود. خدا، از آن بالا توی قهوه خانه را نگاه می کرد. پیرمردهای روستایی و جوان های غریبه را که به اندازه ی پیرمردها برایش آشنا نبودند. اما او باز هم خدا را ندید...به جای خدا، باز هم ته استکان چای را نگاه می کرد. باز هم به تفاله تفأل می زد.

چند روز بعد، اینبار توی تریای دانشگاه نشسته بود. لیوانِ کاغذیِ چایِ کیسه ای را بالا برد و تهش را نگاه کرد. یارو هم، که روبرویش نشسته بود، ته لیوان نسکافه اش را نگاه می کرد. هیچکدام توی لیوان دیگری نبودند. نمی دانست توی لیوان یارو چه بود، اما، توی لیوان او، لا به لای گرده های ریز ته مانده، خیلی چیزها بود، از پلاک شهرداری که کنار در آتلیه ی 2 کوفته بود گرفته تا پلاک ها و آتلیه ها و تفاله ها. همه ی این ها بود، اما یارو نبود.  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:59 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 24 آذر 1387 و ساعت 10:36 ب.ظ


 

هارمونی

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 31 مرداد 1387

- سال ها پیش، چرا سال ها؟، خیلی دست بالا بگیریم 9 سال، توی یک...خیلی دست بالا بگیریم، خانه ای، که فقط یک اتاق داشت(بود)، یک میدان بالاتر از غولاباد، و مال استاد من بود، توی آن اتاق استاد بود که فقط یک چیز داشت...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:08 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ


 

سه تار

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 20 خرداد 1387

یک جای دور افتاده ای، از دید مردمان پایتخت نشین، و از دید من خیلی خیلی نزدیک به مرکز دنیا، در یک شهرستان کوچکی به نام تفت و در یکی از کوچه های معمولی اش به نام شهید احمدی، و در زیر زمین یکی از خانه های معمولی ترش، همین الان که من و تو اینجا نشسته ایم، مردی نشسته و دارد بهترین تار و سه تار ایران را می سازد.

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:06 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 20 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ


 

اگر هیتلر خودکشی نکرده بود...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

می دانی؟ همه اش تقصیر این خدابیامرز هیتلر است. همه اش. اگر این قدر زود خودکشی نکرده بود الان این همه مشکل نداشتیم که!

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:04 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ


 

کوتاه ترین مطلب دیرنو...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 2 اسفند 1386

در آن گرمای سی و سه درجه در بلوار بوردن،

حتی یک نفر هم...

                                                                              گوستاو فلوبر

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:02 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

كاش آن شب بودم ! ؟

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 27 دی 1386

از كودكی وقتی قصه ی شب عاشورا را می شنیدم، خطاب امام (ع) به یارانش و اینكه «اگر می خواهید بروید، فردا جنگ است، فردا شهادت است، فكر نكنید جنگ می كنیم و پیروزی و خلافت و ... »

وقتی این قصه را می شنیدم با خودم فكر می كردم چه مردمان پستی بودند كه امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. با خودم فكر می كردم چه خوشبختی بزرگی را كنار زده اند، و می گفتم: كاش آن شب بودم!

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 10:01 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 30 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ


 

ویژه نامه ی سرخ-۱

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 23 دی 1386

«الذین یجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ان ربك واسع المغفرة هو اعلم بكم اذ انشاكم من الارض و اذ انتم اجنة فی بطون امهاتكم فلا تزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقى» (نجم - ۳۲)

«آنان كه از گناهان بزرگ و زشتكاریها جز لغزشهاى كوچك خوددارى مى‏ورزند پروردگارت [نسبت به آنها] فراخ‏آمرزش است وى از آن دم كه شما را از زمین پدید آورد و از همان‏گاه كه در شكمهاى مادرانتان [در زهدان] نهفته بودید به [حال] شما داناتر است پس خودتان را پاك مشمارید او به [حال] كسى كه پرهیزگارى نموده داناتر است»

---------------------------------

«اگر همه گفتار دانا، نیکو و بحق بود، از خودپسندی در آستانه دیوانگی قرار می گرفت. همانا دانا کسی است که حق گویی او فراوان باشد.» ( امام حسین(ع) - حدیث ۴۴ از این سایت )

نوشته شده توسط سید حامد شاکر ساعت 12:01 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 23 دی 1386 و ساعت 12:01 ب.ظ


 

اویِ او

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 16 دی 1386
یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون، دوتا آقا اکبر نژاد بودند که به خوبی و خوشی زندگی می کردند...
ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:01 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 16 دی 1386 و ساعت 01:01 ق.ظ


 

یک گزارش

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 17 آبان 1386

نمایشگاه عکس، با موضوعات هنری،اجتماعی، ورزشی و سینما هم اکنون در خانه ی هنرمندان ایران، واقع در باغ طهران دایر می باشد...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:11 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 17 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ


 

نامه ای به فرزندم ۱

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 5 آبان 1386

فرزند عزیزم سلام. امیدوارم که شاد، سالم و موفق باشی. این اولین...

{{...بدان با هر تصمیمی که می گیری محدودیتها، آزادی ها، دلگرمی ها، غصه ها و  الگو هایی برای تمام بشریت وضع می کنی و می آفرینی! پس؛ به ازای هریک از آنها، مسئولی.}}

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 03:10 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 03:10 ق.ظ


 

بیاییم خودمان باشیم!

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 15 شهریور 1386
  این متن یک مقاله ی تحقیقی٬ تحلیلی٬تاریخی یل حتی ادبی نیست.اصولا این یک مقاله نیست و صرفا یک یادداشت دوستانه است...
ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط مهرداد یوسف زاده ساعت 11:09 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©