تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

برای «نو»یی که دارد «کهنه» میشود...

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 4 فروردین 1388

قبل از هر چیز باید بگویم که برای دم عید امسال عمیقن چشم به راه نوشته امیر بودم که شاید بیخیال این سکوت ممتدش شود و چیزی بنویسد.اما ننوشت. حتا هشت تا کامنت شعر سعید هم با نو شدن سال، نه تا نشد. و خب این غمگینم کرد. این است که آخر شبی نشسته ام چیزی بنویسم. و دیده ای بعضی وقت ها که یه کسی را بعد از عمری می بینی یا یه دوستی، رفیقی چیزی بهت می گوید، درد دلی می کند یا حالتی دارد که احساس می کنی که خب باید یک چیزی بگویی، یک کاری بکنی ولی هیچ چیز به ذهنت نمی رسد؟ همه کلمات از سرت بیرون می دود. الآن اینطوری شده ام. از یک جهت خوشم نمی آید نوستالژی بازی در بیاورم و از گذشته های دیرنو بگویم و اینا. نه. خوش ندارم. از جهت دیگر دارم فکر می کنم که شاید بهتر بود این دو تا پست آخر وبلاگ خودم را اینجا می نوشتم. از یک جهت هم می بینم که نه. خوب نبود. اگر می توانستم شعر بگویم، شعرم را اینجا آپ می کردم. ولی نمی توانم. بیخیال. بیخیال پسر. ولش کن. بذار اینطوری شروع کنم. در نظر می گیریم که الآن با سعید و امیر و علیرضا و حتا حامد شاکر نشسته ایم یه جایی. مثلن توی یک رستوران. نه از رستوران خوشم نمی آید. مثلن مممم.... توی پارک. آره بد نیست. بعد خب من قراره چی بگم؟ فکر کنم اینجوری شروع کنم:

خطاب به جمع: امروز یه کتاب جدید شروع کردم. فوق العاده است. محشر. اینهم برای خودش جالب شده که نوروز ها کتاب های خیلی معرکه ای دم دستم می رسد.  اسمش هست :تجربه مدرنیته، مارشال برمن. مراد فرهادپور هم ترجمش کرده... خوندین؟(اینجا نگاهم روی شاکر دقیق تر میشه...) فرض می گیرم که خوانده. از اینجا نگاهم به بقیه معطوف می شه: ترکونده این مارشال برمن. کتاب داره به بررسی مدرنیته از خلال چند تا متن ادبی، فلسفی می پردازه. نثرش هم شاهکاره. شاهکار. مراد فرهاد پور هم خیلی خوب درش آورده. (در همه این مدت دستهای من با تمام قدرت بالا پایین می شود و هیکلم کج و راست می شود.) از فاوست گوته شروع می کنه و بعد مانیفست حزب کمونیست مارکس و بعد بودلر و ادامه می ده. البته من فعلن فقط بخش فاوستش را خوانده ام. قصه اش را می دانی؟ این فاوست یا دکتر فاستوس، یکی از اسطوره های مدرن جهان غربه. خیلی از شاعرا و نویسنده هاشون قصه اش رو نوشتن. مثل این لیلی  مجنون خودمون که هر شاعری رسیده یه منظومه براشون گفته. خیلی ها فاوست را روح مدرنیته می دونن. و تمدن جدید غرب را تمدن فاوستی. فاوست یه دکتره. مثل باباش. توی اواخر قرون وسطی مثلن. که یهو بیخیال دکتری میشه و در عزلت شروع می کنه به خواندن. خواندن همه چیز. فلسفه، الاهیات، علم، پزشکی و... تا جایی که عوض میشه. استحاله میشه. اما از این علم لذت نمی بره. بدردش نمی خوده. و این تا جایی پیش می ره که یه شب تصمیم می گیره خودش رو بکشه. ولی ناگهان صدای کوبیدن ناقوس ها را می شنوه و می فهمه که روز عید پاک فرا رسیده. این او را یاد بچگیش می ندازه. و به دنیا بر می گرده. بعد شیطان سراغش می آید و با هم قرار داد می بندند. تا در ازای روح او، بهش قدرت بده. و به زندگی برگردوندش. یه تولد دوباره. شیطان (که اینجا اسمش مفیستوفلس ه)به او پول میده. جوانش می کنه و بهش شهوت میده. بعد عاشق میشه و بعد از آنکه یه دخترک شهرستانی رو حامله می کنه، ولش می کنه. دخترک بدنام میشه و بعد که حاملگیش مشخص میشه، بی آبرو میشه و بعد بچه اش می میره و خودش را هم در سیاهچال میندازن. بعد فاوست میره پیشش و بهش میگه که کمکش می کنه تا فرار کنه. فقط لازمه اراده کنه. اما دخترک(اسمش گرچن ه) قبول نمی کنه و می مونه و همانجا می میره.

اینجا من از این نحوه بیان قصه خودم خجالت میکشم. چون دارم گند میزنم به یکی از شاهکارهای ادبیات جهان. بنابراین برای غافلگیر کردن جمع، کتاب را که همراه خودم آورده ام پارک، از کیفم بیرون می آورم و با خواندن یک پاراگراف از کتاب، پست را تمام می کنم:

«با این حال بی انصافی در حق فاوست است اگر میل عمیق گرچن به نابودی را ندیده بگیریم. شیوه مردن او آمیخته به نوعی خودسری و تعمد هولناک است: او خود مسبب مرگ خویش است. تعمد وجنبه فعال و خودخواسته مرگ گرچن، اثبات می کند که او چیزی بیش از قربانی بیچاره معشوق یا جامعه خویش است: او نیز به نوبه خود قهرمان و بازیگری تراژیک است...» پاراگراف هنوز تمام نشده ولی من دیگر حوصله نوشتن ندارم. بنابراین به صورت خیلی خیلی جدی توصیه می کنم که این کتاب را بخونید و اینا و تمام می کنم به مصرعی از شعر سعید که:

برادران کارامازوف، گره از زلف یار باز کنید...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:31 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

گذر دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

یکشنبه 26 آبان 1387
خیابان حیدرخانی، از دانشگاه ما شروع می شود و به ایستگاه مترو ختم می شود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:20 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 26 آبان 1387 و ساعت 11:23 ب.ظ


 

رمانتیکبازی

از کلاسور دیرنو ,

دوشنبه 31 تیر 1387

بسم الله.

تاریخ نگار سایت درست درج کند یا خیر، سی و یکم تیر. فکر نمی کنم مناسبت خاصی داشته باشد، جز همین سی و یکم بودنش. و چقدر این سی و یکم ها ی ماههای اول سال سردرگم و اضافه و لنگ در هوا هستند، مثل مهاجران غیر قانونی بین دو کشور، بین دو ماه، بین تیر و... و چه احساس خویشاوندی ای می کنم با این روزهای- برق، قطع است. و این کاملا مشخص می کند که اینجا گوشه ای از ایران است، زیر نور شمع، زیر پایمان نفت و... طبق روال هر روزی چند ساعتی پیش به جُنگ شبانه ی 20:30 گوش دادیم،  و قبلش خواندن اعتماد ملی که امروز خریدم و تاریخ دیروز داشت و قبل ترش تمام کردن و چسباندن پوستر نامجو،  سومین پوستر "غیر عادی" از زمان رجعت به بیت الاب الحلال، زیر نگاههای پرسشگر اهل بیت و حتا قبل تر از آن آپلود قالب جدید دیرنو، با اشاره ای به این نکته ی تلخ و ترش که دیگر " وبلاگ گروهی"، و نه " نشریه ی نمی دانم چه...". قبلش هم که صبح تا لنگ ظهر خوابیدن و شب قبل تا نیمه شب فیلم دیدن...

بگذریم...می دانی، حس و حال مطلب گردن کلفت نوشتن، باقی نمانده برادر...وهمین لبخندی که مانده روی لبمان، نه از بابت روبه جلو بودن مذاکرات ژنو یا بازی دوستانه ی بسکتبال با آمریکا و چه می دانم از این دست هجویات، که واسه خاطر...نمی دانم شاید به خاطر این شب های رمانتیکیست که زیر نور شمع بهمان تحمیل شده است...

به هر حال، گفتیم سبک ترش کنیم، بار سکون را و...اللهم صل علی محمد و آل محمد، برق هم آمد،

فوووووت.

پ.ن: دوستان! نه محدودیت زمانی، نه مکانی، هوسش آمد بنویسید برود، هرچه! رییس بازی هم تعطیل...

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:07 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 31 تیر 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ


 

یك سالگردانه آرام... بسیار آرام

از کلاسور دیرنو ,

یکشنبه 27 آبان 1386

می دانی عزیز...یك نویسنده ای نمی دانم شاید پائولو كوئلیو در یك كتابش نمی دانم شاید كیمیاگر یك جمله ای دارد كه مضمونش نمی دانم شاید این باشد كه: اگر چیزی یك بار اتفاق بیفتد ممكن است دیگر هیچگاه اتفاق نیفتد اما اگر دوبار اتفاق افتاد حتما بارهای دیگری هم در پیش است. بین اینهمه ندانستن تنها می دانم كه تحقق چنین جمله ای خیلی بهتر از عدم تحققش است....

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:11 ب.ظ

ویرایش شده در شنبه 10 آذر 1386 و ساعت 08:12 ق.ظ


 

نیمه ی شعبان، دیرنو و دو چیز نو

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 6 شهریور 1386
پیشاپیش نیمه ی شعبان و میلاد منجی بشریت را به همه ی نویسندگان، دوستداران، و بازدیدکنندگان خوب دیرنو تبریک می گویم و ...
ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:08 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ


 

تلفیقی از دو صیغه نایاب اسم فاعل از دو مصدر بسیار بسیار نایاب «حمد»و«شکر» که چندیست ابتدایش دکتر هم باید آورد!

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 23 مرداد 1386

این شاید ادای دینی است به کسی که من به عنوان اولین معلمم در سمپاد شناختم. خودش البته هیچگاه سمپادی نشد اگرچه هفت سالی در آن مدرسه درس خوانده بود و هنوز بعد از دانشگاه رفتن هم دست بردار نبود. اول راهنمایی بودیم. قبل از شروع مدارس چند روزی برایمان کلاس گذاشته بود. ما بچه بودیم و او تقریبا در مورد دیاپازون عاشقانه حرف می زد. و من فکر می کردم جذاب ترین درس دنیا فیزیک است...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:08 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

                                            به نام مهربان جاوید

 

 

گرچه بدواً عصبانی شدم اما بعد که فکر کردم دیدم حق با اوست...راست گفت که گفت:

"پدر جان کدام دیرنو؟ چهار ماه فعالیت و شانزده ماه تعلیق؟!"

راست می گفت...کما نبود، بیشتر مرگ مغزی بود.

اما مشکلی نیست خدا را شکر دیرنو همیشه استعداد جوانه زدن و از "نو" روییدن را دارد...نا امیدمان نکن برادر!

نگاهی انداخت و باز گفت:"دیرنوی بتا؟ نشریه؟ و چه کسی آنرا خواهد خواند؟"

"حدود پنجاه دوست نیلگون د..." ،"هه هه! پنجاه دوست نیلگونتان حتماً خاکستری شده اند و دیگر اسم دیرنو را هم به خاطر ندارند!...شانزده ماه..."

...و نشریه ای که خوانده نشود یک نوع حماقت یا غرور یا خودفریبی یا بی مسئولیتی یا احساس یخ و بی مزه ی رویایی کاذب و خوابهای بچه گانه و کارتونهای تخیلی و مدینه ی فاضله ای دست نایافتنی و آرمان شهری منزوی و اتوپیایی تک نفره(!) و اگر خیلی باشد سکوتی پر سروصدا و ارکستری که شنوندگانش در و دیوار هستند و نوازندگان در پایان برای خود کف می زنند و به سمت صندلی های خالی تعظیم می کنند و در درون به خود پوزخند می زنند و فحش می دهند که:"خودت را مسخره کرده ای مردک؟"

و چه ترسناک است یک چنین سرنوشتی برای "دیرنوی کشکیِ غولابادیمان"...وچه ترسناک تر اینکه حتی دشمنی هم نداشته باشیم که این را برایمان آرزو کند! و نه کسی که استهزا کند...و ما خود و تنها خود شاهد ترس و خجالت و نومیدی خویش باشیم...

به هر حال من جوابش دادم که مهم این است که ما سهم خود را از چراغانی این شب تار ادا کنیم هرچند شعله ی کبریتی باشد...و وبلاگ ما هیچ ترسی از آنها ندارد ،چه،در دنیایی که بزرگترین نشریه ها و سایت ها و خبرگذاری ها و خبرپراکنی ها، همه مشغول تبلیغ و ترویج و دقیق تر بگویم "تزریق" عقاید و افکار و –چه می گویم!!-ضدعقاید و آنتی افکار و "فکرشکن" های خویش هستند و پسرک متمدن جهان سومی، بند کفشش را به تاثیر از فلان شبکه و به دید خودش از روی آزادی شبیه فلان خواننده در جزیره ی لیبرتی انتخاب می کند و تنها فرق باقی مانده بین این و آن، بند کفش دیگر می شود، آیا برای دیرنو، این نشریه ی کشکی، کوچک بودن و آماتور بودن، ننگ است؟

و آیا برای چند بچه ی تازه از دبیرستان پریده، خجل شدن و نومید شدن، ترسناک است؟ و آیا خودِ این آرمان و این قدم، در این قوم، گامی و بهتر بگویم "خلافی" کم بزرگ است؟

پس می نویسم! و می نویسیم و می جنگم! و می جنگیم و مسئولم! همانگونه که مسئولیم.

 

و خدایا!ما را از این دسته ی گوسفندان به ظاهر آزاد که پس از چندی چریدن قربانیشان می کنند و بدتر از آنها چوپانهایی که حتی لیاقت قسمت آخرش را در این دنیا ندارند، قرار مده!

خدایا! مگذار که آنقدر به امروز عادت کنیم که از فردا بترسیم و آنقدر از فردا بترسیم که امروز به طمع افتیم...

خدایا! مگذار که در زندگیم خواسته ی "آنها" جای تفکر "من" را بگیرد و "من" جای "تو" را!

و به امید تو، ای

                     مهربان جاوید...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

مخواه عزیز!

دیگر مسخرگی و هرزگی را برنتاب و به انتظار لذت مفلوک جهل منشین. مخواه که خنده به هر چه جدی و ارزشمند است، رنگ ابتذال بزند. تو که می دانی اگر آزمون از حد آزمودنی فراتر رود دیگر آزمون نیست، شکنجه است و تنها طغیان، در چنین روزگاری نوید بخش آغاز انسان است. پس... مخواه عزیز!

 « در سال و زمانه ای که خروس های جنگی و جوان قدیم _ و عجبا بدون عمل جراحی آشکار_ همه وهمه به کلی تغییر جسم و جنسیت داده اند و ترک سه عادت کرده و مرغ سعادت خودشان شده اند و یک روز در میان تخم دو زرده بی نطفه می گذارند، در چنین سال و زمانه هنوز هستند تک و توک جوان و جوانه قدیم که گوش و هوش بسپارند به آواز کهنه و غیر هنری تک و توک خروس های پیر قدیمی که به فکر سعادت خودشان نیستند چون سه عادت خودشان 1- خروس بودن و 2- غیرت داشتن و 3- قوقولی قو خواندن شب ها و سحرها، را ترک نکرده اند و نمی توانند کرد.» این تکه را از اخوان ثالث گذاشتم که خودش الحق از همان خروسهای قدیمی بود که تا آخر عمرش در خانه اجاره ای نشست و یادگار پس از مرگش شد قبری اندازه پلاک ماشین ( البته قدیمی هایش)نزدیک توالت آرامگاه پیشوایش فردوسی.

و مقصود آنکه دوست می داشتم که از یک سالی که گذرانده ام بگویم. سالی که من متفاوت از سایر دوستانم گذراندم و در آن احاطه تنهایی و نمود بیگانه بودن و به قول جلال « تفی بر صورت تراشیده زیبایی» بودن را تجربه کردم. اما بعد، منصرف شدم. نمی دانم چرا اما احساس کردم زیادی بچه گانه است و احمقانه. شاید مشکل از ما نباشد. شاید روزگارمان باشد که اینگونه رقیق و رقت بار بارمان آورده و پدرانمان اگر از استیلای « مذهب، افیون ملتها» با جان دادن و خون دادن و شکنجه و تبعیدی و زندانی شدن جان سالم به در بردند، ما بچه های تیتیش مامانی و فِق فِقویِ شان با دل و جان به « افیون، مذهب توده ها» ایمان آوردیم و صبح تا شبمان با سریال و فیلم سینمایی و کلیپ و پارتی و موسیقی و موبایل و شاید ماهواره و اگر آنقدرها جرأت داشته باشیم سیگار و عرق و متادون و قرص ایکس و هروئین و کراک، سپری می شود و نهایت سعمیان را می کنیم تا مرتکب اندیشیدن نشویم. شاید روزگارمان اینطور ما را بار آورده باشد.شاید.

شاید روزگارمان ما را اینطور بخواهد اما هر چه هست حداقل زورمان را می زنیم تا ادای همان تک و توک جوانک هایی را در بیاوریم که هنوز قوقولی قوقولِ زمخت خروسها را به «قدقدی» گل باقلی خانم های فراوان اطرافمان اعم از زن و مرد،ترجیح می دهند.

اما...

سیاست که حرفش را نزن که آنقدر برایمان ادا اصول درآوردند و دروغ گفتند و غلو و غوغا درست کردند و هر کدامشان از طرفی افتادند و اینها را اضافه کنید به این که ما هم هیچ وقت حاضر نشدیم معقول و منطقی در مورد مسائل سیاسی فکر کنیم و در نهایت بهتر دیدیم که به سهراب بپیوندیم که گفت:

جای مردان سیاست

بنشانید درخت

تا هوا تازه شود.

به ویژه که رئیسمان هم عاشق درختهاست و یک تیر و دو نشان.

آنچه می ماند آب باریکه ای است از فرهنگ و ادب و اجتماع و شاید تاریخ که آنها هم ازشان راه گریزی نیست و امیدمان آنکه آب باریکه مان قطع نشود که خودمان هم می دانیم که باآبی که با دو تا کف دست می شود جلویش را گرفت نه می شود ماهی پرورش داد و نه کشتیرانی و بندر داری و ترانزیت و کشت صنعتی پر محصول راه انداخت. خلاصه آنکه به چند شاخه پونه در اطرافمان و چندتا کوزه که پر شود راضی هستیم و البته هنوز هم مثل روز اولمان می گوییم که: ماییم و نوای بی نوایی... بسم لله اگر حریف مایی. 

 

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

دکتر کاتوزیان می نویسد:«امیر کبیر در پیشینه اجتماعی، مقام نظامی، جاه طلبی های شخصی،روش ها و آرمانهای شبه مدرنیستی به گونه ای شگفت انگیز به رضا خان پهلوی می ماند. جای تردید چندانی نیست که اگر او زنده مانده بود، در اسطوره شناسی تاریخی ایران،اینک از او به عنوان یکی از عوامل بیگانه و مستبدی بی رحم یاد می شد. همانطور که اگر رضا خان در سال های اول ناکام مانده بود، بی گمان امروز همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم و ارتجاع شده است، مورد ستایش قرار می گرفت.»

می دانی عزیز... محبوبیت و ذلت هر دو یک چهره دارند. تنها زمان مهم است.تنها زمان مهم است....

کابوس دلهره آوری بود. بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده شده بود. اما حریر سیاه.افسانه ی شوم. قصه ی خناس.همه جا شب بود. نه. همه چیز شب بود ولرزه های بیمناک ترس مولودی را به بار آورد. تنها زمان مهم بود.

آبانمهاه،چند روز قبل امیر حسین پیش من آمد که بیا وبلاگی مشترک بزنیم.دو روز قبل آنرا ساخت.اسمش را هم گذاشت دیرنو.امروز در همین ساعت من اولین مطلبش را نوشتم.یازده تا نظر خورد.گل به گلمان شکفت. یک پیروزی بود و شولای سبز امید دلهای ما را پوشانده بود. تنها زمان مهم بود.

مولود شوم در شبهای کوهستان های ساکت، صحراهای متلاشی،ویرانه های نومید،گورستانهای عزادار، خانه های متعفن و چشمهای بی سیاهی، پرسه می زد.همه با انکار همیشگیشان می دانستند که هست. طنین بی وقفه شبانه اش عرقی سرد بر بطن قلبها می نشاند.دیگر تنها زمان مهم بود.

آن اوایل قرار نبود از غولاباد هم بنویسیم. اما بعد نوشتیم. و دیرنو روز به روز همگانی تر شد، محبوب تر شد. از بلوتوس بگیرید تا اورانوس. تا پادشاه مظفر غولاباد تا استاد راستین تا بچه های مدرسه.خلاصه کم کم اشخاصی در همین دومتریمان پیدا شدند.کم کم تعداد بازدید کنندگانمان بالا رفت. کم کم دیرنو برای ما افتخار شد. تنها زمان مهم بود.

انگشتان پر از کثافت گدای کور مذبوحانه روی خاک خیس می دوید. ترس رعشه بر اندام نحیف پیرمرد انداخته بود.از آرامش سرد و سیاه چشمانش رطوبتی لزج نشت می کرد.مثل طلسم شیطانی جادوگری با خود حرف می زد. امسال، نوروز، هیچ سبزه ای جوانه نخواهد زد.آن روز نزدیک می شود.تا یک سال و نیم دیگر او به اینجا می رسد. و دوباره همان را تکرار می کرد و دوباره تکرار می کرد و دوباره و دوباره...تنها زمان مهم بود.

روز به روز کیفیت دیرنو بالاتر رفت. دیگر خودمان معتادش شده بودیم. مثل بت دوستش داشتیم. بهر حال هر چه باشد، زحمت خودمان بود که به بار نشسته بود. کشاورزان عجب کیفی می کنند وقتی سیب های کال را بر درختان می بینند. دوستداشتنی ترین وقتش همین است. وقتی رسیده شود و زیاده از حد بزرگ، دیگر آن معصومیتش را از دست می دهد. سیب رسیده فقط آدم را به یاد آن نیوتون لامصب می اندازد و مساله های شتاب گرانش و تست های فیزیک کنکور...کشاورزان بهتر از همه می دانند که تنها زمان مهم است.

مدت ها بود کسی حرف نزده بود. الهام اهورایی به همه فهمانده بود که آن مولود منتظر است، منتظر خواندن اسمش. تنها زمزه ای یا غرولندی یا آهی یا حتا نگاهی به آن اسم کافی بود تا همه چیز از دست برود.مردمان چون کودکان معصوم چشم امید به سکوت بهت آور دوخته بودند. اما بالاخره آن اسم آورده شد.بالاخره سیاهی چشم های امیدوار چون برجهای متروک خاک گرفته و پوسیده فرو ریخت. عصیان جان گرفت. دیگر تنها زمان مهم بود.

خیلی سخت است که بخواهی از عزیزت دل بکنی.دیرنو عزیز ما است.ولی خوب کاری نمی شود کرد. تقصیر خودتان بود. می خواستید آن اسم را نخوانید.کاف نون کاف واو را، ورد شفا بخش صوفی نیست. طلسم مرگ است. شرمنده اخلاق ورزشی تان آن مولود اسم خود را شنید و بذر ترسش در نهاد ما جوانه زد.

غولاباد هم در غول کنکور درمانده است. یک سال و نیم دیگر آن مولود مزخرف از ما می گذرد.و بعد از آن شوق جوانه زدن، سبز شدن و باز گشتن، دیرنو را دوباره احیا خواهد کرد.بعد از کنکور دیرنو پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه چشم هایمان تجلی خواهد داد.تنها زمان مهم است...

 اعوذ بالله من الکنکور رجیم.

   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بیست و هفتم

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

                         

به قول ملا ، می دانی عزیز، بیست و هفتم ها همواره مهمند.بیست و هفتم آبان بود که اولین خشت دیر نو را نهادیم...بیست و هفتم آذر، روز وحدت حوزه و دانشگاه بود و بیست و هفتم دی هم میلاد حقیر...بیست و هفتم بهمن سالروز هبوط هیتلر است به جهان خاکی، البته به روایت برادران اهل سنت.

زین رو چندی پیش نگاهی به تقویم انداختم در تجسس بیست و هفت اسفند ماه...آنچه یافتم باورکردنی نبود، صفحه ای سفید و بی زیرنویس. تقویم های دیگری یافتم و باز هیچ.

با دوستان مشورتی کردم اما راستش هیچ حاصل نشد، لاجرم کمک خواستیم، از تاریخ و از طبیعت، از زندگی و از سیاست...تاریخ را گشودیم گفت انقلاب، طبیعت را نگریستیم گفت دگرگونی...زندگی را خواندیم گفت مرگ...سیاست را پرسیدیم گفت انقضا...آری هیچ نیافتیم جز تحول...این است اساس طبیعت، آنچه خود نمیرد را می کشد و آنچه راکد بماند متحول می کند و آنچه سقوط نکند خود به فرش می کشد.

آری عزیز، دیر نوین در جمعه 27 آبان متولد شد و امروز،27 اسفند خواهد مرد...از جمعه ظهر تا شنبه صبح...کمتر از یک روز...اما چه روز زیبا و دلنشینی...چه ساعات آفتابی و صافی داشتیم با مطالب "عشق/نفرت/جنون" ، "مرغ و فلسفه"، "دیویت کافرپیلد"،"برابری و مساوات"و...و چه ساعاتی بارانی  و نمناک با پستهای فیروزه ای و گاه طوفانی با "و اما جنگ" و "چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم"...یا نسیمی آرام با "اساطیر ایران" و "اساطیر غولاباد"...و البته آری،گاه هم برفی و یخبندان.

پروژه دیرنو افتخارش به بازدید کنندگان خاصش بود، اگر ما نیلی بودیم، شما هم بودید...آنطور که من حساب کرده ام ما حدود پنجاه دوست نیلگون داشتیم که بازدیدکننده ثابت ما بودند...دلمان برای تک تک آنها تنگ خواهد شد...

دیرنو با مطلب ملا متولد شد و با مطلب ملا می میرد...البته مرگ که نه،به کما می رود...و اما:

ای دوست! اگر یک بار هم به ما سر زده ای، در مطلب آخر یک نظر بده، حرفی داری بگو، فحش می خواهی بدی بده- منتهی در گوشی- و حتما نشانی ایمیلت را بگذار تا وقتی دیرنو دوباره جوانه زد، تو را خبر کنیم و بار دیگر دور هم جمع شویم...

و ای ایرانی! اولا نوروز را تبریک و دوما اگر گذرت به خاک پاک غولاباد افتاد حتما قدم بر دیدگان ما بگذار که خوانندگان دیرنو را برای دخول، نیازی به گذرنامه نیست...

چهار ماه از خواب طبیعت را بیدار بودیم و حال طبیعت بیدار شده...وقت آن است که ما بخوابیم...

بیست و هفت اسفند، پادشاه بیست و هفتم ها...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بعد از عمری یه چیز بدرد بخور.

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 21 دی 1384

للحق.

بعضی آدمها را هیچ جوری نمی شود مثل بقیه پنداشت.  در هر نسخه ای که بپیچی از لای بقیه دواها در می آیند و دنبال کار خودشان می روند. اصلا بد جوری با بقیه فرق دارند. رضا امیر خانی را نمی دانم می شناسید یا نه. دانش آموز علامه حلی تهران.(یه چیزی توی مایه های غول آباد تهران). دارای مدرک لیسانس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف. رتبه دوم در جشنواره خوارزمی برای ساختن هواپیما. اهل قلم و ادبیات. نظریه پرداز علوم اجتماعی. نویسنده دو رمان بسیار بسیار زیبای « ارمیا» و «من او». سر دبیر سایت اینترنتی لوح. که هرزگاهی هم سرلوحه هایی برای لوح می نویسد که همه زیبا و جذاب و خواندنی است. امروز صبح، مخزنش را پیدا کردم. شدیدا توصیه می کنم که اگر وقت اضافی دارید، بخوانیدشان. برای شروع می توانید از جنگ جهانی ادبیات شروع کنید که ببینید  چه کرده!!!!. همین کنار دیرنو هم، لینکش موجود هسّه.« بی و تن» هم اگر خبری ازش بدست آوردید، مارا هم خبر کنید.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 07:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سلام!

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 28 آبان 1384

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. آواز الافی ما همه جا رسیده و اینترنت مفت ما را به اینجا کشیده...چندی را گفتیم که این چنین وبلاگی بگستریم و افراد دیگر عالم را نیز چون خود الاف گردانیم...و به این امید که این وبلاگ را افراد با مرام و اهل حال در بر گرفته و این چنین افرادی منت قدوم به وبلاگ بر سر نهاده... اابته دیگر هم قطاران که زین پیش هم در عرصه ی وبلاگ نویسی پیشتاز و صاحب قلم بوده اند و تنها ما ( من) این میان جز اذیت و آزار مردم کار دیگری نداشتیم...تا اینکه گفتیم با یکدیگر هم مسیر شویم تا لا اقل هر ماه یک نفر چیزی بنویسد و دعاگو نیز دست به تایپ را سرعت بخشم...

و در آخر هم اینکه این بلم شکسته نه موضوع دارد و نه شروع ، نه کشتیبان دارد ، نه ملوان و نه پایان. نه قانون دارد و نه نظم، نه اعضا مشخص و نه نویسنده مونث (برای آنهایی که خیلی نظر میدن گفتم).

حرفهای سیاسی و ریاضی(سخت الدرک)وپیازی(گریه آور) هم نخواهیم داشت.

والسلام...                                            امضا: لرد نیکلاس مندلیف امیر بن علی

                                                                              (عشق من غولاباد...)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:11 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

از کلاسور دیرنو ,

جمعه 27 آبان 1384

اول که سلام.

آقا تا حالا شده بخواهید از خود خود خودتون یه مطلب بنویسید؟؟ واقعا تازه دارم می فهمم که اولین فیلسوف های دنیا که از هیچی اینهمه جفنگ در آورده اند عجب موجوداتی بوده اند. جدا چه طور اینقدر مطلب از خودشان در آورده اند؟ اصلا بی خیال.

چند نفری بودیم، علاف و بیکار و روزها ز پی گذران وقت سنگ اندران جوب اندازان و الباقی ایام در بند بلاگ های تک تک؛ سر در گریبان فرو برده و مطلب ها اگر هول عیاری ای می کرد 2 نظر همی خورد و...الخ.

دگر سال شروع شد و همی به خود گفتیم که بلاگ در اندرونی بیفکنیم و تا نفس کشیم، درس و مکتب؛ تنها و تنها که لا غیرهم را سودی نیست.

و نتوانستیم.

سبحه بر کف؛ توبه بر لب، دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

عزم خویش جزم و یاران در حلقه ای جمع و نظر گماشتیم در کارگزاری بلاگی مشترک به قصد پکانیدن و گذرانیدن عمربیشتر بر لب این جوی روان. خلاصه عزیز، اگر تو را وقت زیادتیست؛ بی تکلفانه به کلبه مان گذری و به چشم یاری به شهیدان کویت نظری . مائیم و نوای بی نوایی.     بسم ا.. اگر حریف مایی.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:11 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©