تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

خاطرات

از کلاسور غولاباد ,

سه شنبه 30 مرداد 1386

 7 سال...7 سال از بهترین سال های عمرم یا بهتر بگم عمرمون گذشت. از اون روزی که برای اولین بار پا به این مدرسه گذاشتم، مدرسه که چه عرض کنم....

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 01:08 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 30 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 24 اسفند 1384

قسمت سوم: ارتشبد SPG

بعد از نوشتن مطلب "و اما جنگ" و تولد دوباره غولیسم نامه های زیادی به دستم رسید که خواهان اطلاعاتی بیشتر در مورد سردار سرلشکر spg  بودند، از این رو قسمت سوم اساطیر غولاباد را به بیوگرافی ایشان اختصاص می دهم...

SPG در سال هزار و نهصد و اندی در خاک غولاباد و ارتفاعات قله دُربید به دنیا آمد. وی از همان سنین نوزادی میل به استقلال و قدرت داشت به طوری که در سن دو سالگی خانه را ترک کرد و در خیابان چاه تقویه آپارتمانی اجاره کرد.در سن سه سالگی از پنجره همان آپارتمان به سخنرانی بر ضد انگلستان پرداخت که موجب شد او را 6 سال به زندان بیاندازند...

گفتنی است که وی از همان زمان هنجره ی فوق العاده ای داشت و تا چهار سال بعد از آزادی در یک موسسه برگزاری کنسرتهای موسیقی، به عنوان دستگاه آمپلی فایر، کار می کرد.

در سن 13 سالگی به عنوان "تبل زن" در ارتش غولاباد استخدام شد. از آن زمان تا سن بیست سالگی وی زندگی بسیار سختی داشت و از چهار صبح بعداز خوردن یک پرس پاچه،که غذای مورد علاقه اش بود، تا دوازده شب یک ریز تبل می زد...

تا اینکه بالاخره روز شانس وی نیز  فرا رسید، آنروز مسئول بود جلوی کاخ پادشاه فتوح الدوله تبل بزند که بعد از سه ساعت پادشاه بیرون آمد و درجه سرهنگی را بر دوش او چسباند و فرمود:"پسر جون هرکی دوس داری دیگه تبل نزن باشه؟"

بعد از این او سمتهایی چون فرمانده تیپ 55 تبل به دوش ارتش،مسئول تیپ 66 سربازان شورت پوش، فرمانده نیروی رِیلی ارتش غولاباد، فرمانده تیپ 41 underground، سفیر غولاباد در چچن، محافظ اول پادشاه و... را بر عهده داشت.

و گذشت و گذشت تا اینکه بیست سال بعد همه دیدند که چطور هیتلر، در حالی که پاچه هایش را در پوتینش کرده بود او را در بغل گرفت و گفت:" اگر یک نفر لایق فرماندهی ارتش غولاباد باشد همینspg است".

                                   

                          هیتلر و SPG ،پاییز 1937 (به پاچه های هیتلر توجه کنید)

در زمان جنگ جهانی وی درخشش بسیاری داشت و فتح پاریس در حالی انجام شد که وی برای بازدید به ارتش آلمان نازی ملحق شده بود.

SPG آنقدر محبوبیت داشت که حتی بعد از خیانت فرزانگان (لعنت ا... علیهن) و فتح غولاباد ، متفقین نتوانستند او را محاکمه، و حتی عزل کنند. زیرا در این صورت باید برای تمام ارتش انگلیس و روس، شلوارهای نو می خریدند...

وی فرمانده ارتش باقی ماند تا اینکه با به سلطنت رسیدن بزرگنژاد شاه کبیر، و حکم فرمایی دموکراسی به جای دیکتاتوری، SPG شبانه تبلش را برداشت و از غولاباد رفت...

به نقل از کتاب چرندیات محض، به گزارش G.H.I.B  وی خواننده Rock شده است و در جزیره لیبرتی تمبک می زند...

هنوز هم اگر خوب گوش کنی طنین فرا گیر "آقا برو کلاسش" شنیده می شود...

به امید روزی که وی به جمع نیو غولیسم بپیوندد.SPG، دیر زی...شاد زی.

       

                           آپارتمان SPG، قبل از جنگ جهانی و همان مکان، امروز

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

و اما ج/-َ/ن/گ ...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 3 اسفند 1384

                                                   

در سال 1889 آدولف هیتلر در خاک اتریش و شش متری مرز آلمان به دنیا آمد. مادرش آلمانی و پدرش غولابادی بود. در سنین نوجوانی و جوانی به گروههای ضد یهود پیوست و بارها به غولاباد سفر کرد. بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی اول وی آماده تسخیر فضای سیاسی آلمان شد. او در طی چند سال سخنرانی های کوبنده ای در آلمان و غولاباد انجام داد و مکتب نازیسم را در آلمان و غولیسم را در غولاباد تاسیس کرد. با افروخته شدن آتش جنگ جهانی در سال 1939، مردم غولاباد با آتش زدن پرچم غولاباد که پرچم انگلستان در گوشه آن بود رسما به متحدین پیوستند.

در سال 1940 غولیک ها به فرماندهی SPG  به اوشایی یورش بردند و پس از یکسال جنگ در نوروز 1320/1941 اوشایی را فتح و 6 میلیون اوشیک را اسیر و زنده زنده در کوره انداختند. این پدیده که بعدها به "اوشیکاست" معروف شد ، عامل اصلی استقلال ایالات متحده اوشایی در سال 1960 بود.

                       

                               SPG  در میان افرادش، پس از فتح اوشایی (نوروز 1320)        

با رسیدن خبر فتح اوشایی به گوش سران متفقین ، دولت انگلستان رضا شاه ،پادشاه وقت ایران را برای سرکوب غولابادیها زیر فشار قرار داد. اما رضا شاه که نقشه پیوستن به متحدین را در سر داشت از این کار سر باز زد.

بنابراین متفقین در شهریور 1320 وارد ایران شدند و ضمن عزل رضا شاه ،غولاباد را محاصره کردند. جنگهای ارتش غولاباد با متفقین تا سال 1945 ادامه یافت و غولابادی ها نیمی از کل ارتش آنها را به هلاکت رساندند.

اما بالاخره مثل همیشه، دسیسه کاریهای انگلستان کارساز شد و گروهکی به نام "فرزانگان" به غولاباد خیانت کردند و شبانه دروارزه های  غولاباد را بروی متفقین گشودند.

غولاباد با حداقل درگیری فتح شد و متفقین ضمن تعویض دوباره پرچم غولاباد به دستگیری سران غولیسم پرداختند.

با رسیدن خبر فتح غولاباد به برلین ،هیتلر با اینکه که از پیروزی ارتش ss در برابر ارتش سرخ مطمئن بود، دست به خودکشی زد. و اینگونه جنگ پایان یافت.

از آن زمان غولابادی های راستین لقب هایی چون تن لش، پوست کلفت، لات، فَشَلِ بی خاصیت و...گرفتند و فرزانگانی ها صاحب زمین ها ، املاک و ثروتهای کلان گشتند.

اکنون شصت سال از آن زمان می گذرد و با تعویض پادشاه غولاباد و فراهم آمدن شرایط وقت آن رسیده که انتقام جهان را از فرزانگانیها بگیریم.

در این راستا اعضای دیر نو با در دست گرفتن مشعل هدایت در یک دست و پرچم غولیسم در دست دیگر آماده گشته اند تا به دنیا نشان دهند غولیسم هنوز زنده است.

            سران نیو غولیسم،  از راست به چپ: متی، ملا ، غولیک، سعید ، رمض(زمستان 84)

ای دوست! اگر می بینی که جهان امروز به جای اینکه جهان ژرمن و آریایی و غولابادی باشد جهان انگلیسی و آمریکایی و صهیونیست است،

و ای ایرانی! اگر می بینی امروز برای چندتا دانه اتم ناقابل و انرژی هسته ای اینقدر باید سختی بکشی،

و ای غولابادی! اگر امروز برای رفتن به پژوهشگاه باید از صد نفر اجازه بگیری و در آخر با پوزخند فرزانگانی ها روبرو شوی، بدان که همه ی اینها  از خیانت فرزانگانی ها در شصت سال پیش سرچشمه گرفته است!

                           

                              سران فرزانگان غولاباد (شخصی در همین دو متری)

پس ، چه غولابادی هستی، چه نیستی، به پا خیز تا انتقام خون هیتلر را از فرزانگانیها بگیریم!

                  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 05:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد...

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 21 بهمن 1384

                          

قسمت دوم: استاد راستین

ادیب، محبوب، مردمی.آری جناب راستین هم از بزرگان تاریخ غولاباد هستند. ایشان غولاباد را از ابتدا به یاد دارند...چه بسیار برایمان گفته اند  از زمانی که غولیکها همراه آریایی ها به فلات ایران آمدند...البته ایشان همراه آنها نیامدند بلکه با دسته ای از غولیکها به اروپا رفتند و کشوری بنا نهادند به نام" این غولستان است".

البته این نام در طی قرنها ابتدا به "اینغولستان" ، "اینگولستان" و در آخر "انگلستان" تبدیل شد...

سپس در سال 500 ق.م یکی از غولابادی های ساکن ایران رقعه ای نوشت و ظلم و ستم پادشاهان هخامنشی را به اطلاع  جناب راستین رساند...ایشان نیز به لرد استانگین این موضوع را یاد آور شد و این دو تن پا به پای هم لشکر اینغولستان را فرماندهی، و به ایران سرازیر شدند...از آن موقع غولاباد مستعمره انگلستان شد و جناب راستین در آن دیار سکونت یافت...و اینچنین است که ایشان را تاریخ گویای غولاباد نامیده اند.

فعالیتهای سیاسی اجتماعی ایشان ادامه یافت تا اینکه بعد از اولین دوره جنگهای غولاباد و آنگولا ، ایشان سازمانی به نام "ض.ض.م" (ضد ضمیر ما) بنا نهادند...فعالیت این سازمان به قدری تاثیر گذار بود که هنوز هم در غولاباد عده ای  نه تنها برای اول شخص مفرد از "ما" استفاده نمی کنند، بلکه در اول شخص جمع نیز از استعمال آن امتناع، و ضمیر "من ها" را بکار می برند...

امروزه ایشان در دانشگاههای غولاباد ادبیات و عربیات و تاریخ تدریس می کنند و الحق از بهترین و مردمی ترین دانشمندان غولاباد هستند و ما هرچه از ادبیات و عربیات می دانیم از وی آموخته ایم...

جناب راستین، دیر زی...شاد زی...

                              

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 7 بهمن 1384

چون بر آنم که از اساطیر غولاباد بنویسم از آغاز شروع می کنم:

قسمت اول:  دایی جان صبوحی (او که همه دوستش داریم)

آری. او محبوب ترین شخصیت تاریخ غولاباد است. وی  در17 غولآبانماه سال 1340 غولابادی در گربه گوون به دنیا آمد. در سن 15 سالگی به زبان فارسی تسلط یافت و عازم دانشگاه شد .وی در آنجا به تحصیل در رشته کاربرد جغرافیا و آبیاری گیاهان دریایی مشغول شد. در سن 25 سالگی با اعلام مصوبه اعدام افرادی که اول اسمشان "ص" است ،به منظور کنترل جمعیت، از گربه گوون به اوشایی مهاجرت کرد.وی در اوشایی زندگی سختی داشت و مورد ظلم  و ستم  پادشاهان آن دیار قرار گرفت...با آغاز دوره اول جنگهای اوشایی و غولاباد در سال 1379، وی توسط نیروهای SPG (فرمانده غولیکها) به اسارت در آمد و به ناچار به غولاباد برده شد . فتوح الدوله ، پادشاه وقت غولاباد، وی را مورد عفو خود قرار داد و او در غولاباد سکونت یافت.

دایی جان (او که همه دوستش داریم) کم کم به محافل غولاباد راه یافت و در سخنرانی معروف غولتیرماه سال 1381 توجه عموم و دربار را به خود جلب کرد و یکماه بعد به پست ریاست سازمان نقشه کشی ارتش منصوب شد.

در سال 1384 به ناگاه همه چیز دگرگون شد و با تعویض پادشاه توسط ملکه انگلستان، او از عرش به فرش سقوط کرد.

کتاب "چرندیات محض" نوشته ی حقیر که در واقع تاریخ مکتوب غولاباد است در مورد عزل وی می نویسد:(متن بسیار خلاصه شده است)

"در صبحی از صبحهای تابستان که قرار بود فتوح الدوله عزل شود،عده ای شوالیه سرتاپا سیاه وارد غولاباد شدند تا امنیت نظامی لازم برای ورود ملکه در سطح بالایی باشد.این شوالیه ها مجهز به تفنک ژ-3 ، کلاشنیکف ، m16، یک قبضه توپ 120 mm از نوع تا شو، کلت کمری ، چاقوی میوه خوری ، mp3 player، تعدادی موچین ، 12 قبضه ناخن گیر ، 13 مثقال نخود و 48 فروند کیسه زباله بودند.این اطلاعات در بدو ورود ایشان توسط ماهواره های غولیک ست، SPG SAT،  FOTOH SAT ثبت و ضبط شدند و من با پارتی فراوان به آنها دست یافتم...

تمام غولاباد به راحتی تسلیم شد و تنها دایی صبوحی (او که همه دوستش داریم) در کوچه چاه تقویه مقاومت می کرد که شوالیه ها با خونسردی تمام دست و پای وی را گرفتند و در حالی که دست و پا می زد به سیاهچال کاخ بردند...دایی جان (او که همه دوستش داریم) تا یک هفته در آنجا زندانی بود و بعد از آن در یک دادگاه صحرایی محاکمه

و به گربه گوون تبعید شد."

گفتنی است که طبق آخرین خبرها وی در بازار پارچه فروشان گربه گوون پرچم کشورهای بزرگ دنیا را می فروشد.

دایی جان ، دیر زی...شاد زی.

دایی جان در اوج قدرت و محبوبیت در روز ملی غولاباد:

                  

          

         

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۲)

از کلاسور غولاباد ,

دوشنبه 3 بهمن 1384
با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست. کتابی آوردند، عریض و طویل و ضخیم و سترگ و اسمش را نوشتند و 5 نمره از انضباطش کم کردند. او که باورش نمی شد این شکنجه به این راحتی باشد با بهت زدگی گفت:« همه اش همین بود؟؟» مرد ریشدار از غضب قرمز شد و گفت:« شانس آورده ای که من دارم می روم وگرنه دمار از روزگارت در می آوردم. پسره پرروی پوست کلفت.» این را گفت و یقه اش را گرفت و با لگدی او را به بیرون از حجره انداخت. در حیاط چیزی دید نه مناسب حال درویشان. مردی نردبان بر چوبه باریکی گذاشته بود و بی پروا به بالای آن می رفت. نگاهش به پارچه ای سه رنگ بود که علامتی باشکوه در میان داشت. مارکو خواست جلو برود و به او بگوید که این چوبه بی تردید از وزن او خواهد شکست که پسری نزدیک مرد آمد و چیزی به او گفت. مرد از نردبان پائین آمده و نزدیک چوبه به شکلی عجیب دست خود را بالا و پائین برد. ناگاه پارچه با شکلی سحر آمیز آرام آرام پائین آمد. در همان لحظه عده ای از جنگجویان به شدت شروع به خندیدن کردند. با خود گفت اینجا حتی قوانین جاذبه و شتاب گرانش نیوتون هم حکم فرما نیست . از این فکر تنش بر خود لرزید. از پلکان آبی پائین آمد و به سمت عمارتی بزرگ در میان محوطه رفت که درختان زیتون بسیار در اطرافش کاشته بودند. در گوشه ای عده ای از جنگجویان را دید که همگی شلوارهایی نصفه و پاره پاره به پا داشتند، از یکیشان پرسید شما کجا بوده اید؟ مرد هیچ نگفت. دوباره پرسد. دوباره جوابی نگرفت. ناگهان نگاهش به گوشهای مرد افتاد. دلش به هم پیچید از دو گوش او خون دلمه بسته ای تا روی لباسش جریان یافته بود. از بغل که نگاه کرد متوجه شد که انگار میخ در گوششان کوفته اند. از یکی دیگر از جنگجویان که سالم بود پرسید: اینها از کجا آمده اند؟ چه شده است؟ جواب داد که اینها از غزو SPG می آیند( رجوع کنید به « یک پارتی غول آبادی») مارکو پرسید که خوب چرا گوششهایشان این چنین خونالود است؟ اشک در چشمان جنگجو جمع شد و گفت این از نیروهای شیطانی SPG است، او میله ای سیه رنگ و کوتاه را در جلوی دهانش می گیرد و بیخ گوش جنگجویان چنان صدایی از خودش در می آورد که صور اسرافیل نخواهد توانست و چنان این صدا مهیب است که امواجش در هوا هویدا می شود و به داخل گوش جنگجویان می رود و بلافاصله خون از گوششان جاری شده و تا آخر عمر، کر و موجی می شوند. چیزی نمانده بود مارکو از ترس شلوارش را خیس کند راهش را ادامه داد به سمت همان عمارتی که درختهای زیتون در اطرافش بود. داخل عمارت که شد، پنجره ای دید که شیشه اش شکسته بود. جلو رفت تا به دقت آن را بررسی کند که مردی سپید پوش و کوتاه قامت و با محاسن بسیار در جلویش سبز شد. مرد به او گفت:« اسم شما چی بود؟» گفت:« مارکو پلو هستم سینیور.» _ چی؟ شیشه را که شکسته ای، سیانور هم که از آزمایشگاه دزدیده ای، من پول همه اش را از حلقومت بیرون می کشم، نمره آزمایشگاه شما 7 است. الآن به آقای معاون تلفن می زنم. سپس چیزهایی ازجیبش بیرون آورد. کبریت، کتاب، چاقو، لنگر، گالن نفت، ماشین ریش تراش، اره برقی و... _ آهان. پیدایش کردم این هم از تلفن. الآن سیمش را در پریز میزنم و به آقای معاون ..... در همین موقع مارکو پلو با تمام قدرتش به سمت درب عمارت دوید. از آن که خارج شد با سرعتی وصف ناپذیر یکراست به سمت در خروجی اصلی رفت که از آن ساختمان ها خارج شود. نزدیک در، مردی دید که در حال وارد شدن به مدرسه بود، بلند قامت، با موهای مشکی که تازه دو سه شاخه ای از آنها سپید شده بود، عینکی و لاغر و با لبی خندان. همین که به مارکو رسید، با او دست داد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: ان شاءا...( مارکو معنی این کلمه را نفهمید) بیشتر با هم آشنا خواهیم شد. ولی پسرم به یاد داشته باش که پرت وقت بدترین چیز در این عالم است. با برنامه ریزی پروسه ای باید بر پرت تایمت غلبه کنی. مارکو خواست به او بگوید که به آنجا وارد نشود چون معلوم نیست چه اتفاقی برایش بیفتد اما در دل گفت نباید ناامیدش کند. هیچ نگفت. مارکو پلو در سال هزار و سیصد و هشتاد و اندی ( میلادی) بالاخره با تن سالم از آن ولایت رفت و دیگر هیچگاه حتی فکر بازگشتن به آنجا هم به سرش نزد. از آن زمان تا کنون 621 سال می گذرد و آن آبادی، به یک کشور بزرگ تبدیل شده است... . جاوید باد غول آباد.
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۱)

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 28 دی 1384

.... و مارکو گم شد. چند هفته بدون آب و غذا و بی هیچ امیدی در بیابان های خشک و سوزان راه می پیمود. دو روز بود که الاغش از تشنگی و گرسنگی تلف شده بود و او با پاهای زخمی اش راه می پیمود. ناگهان تپه های کوچکی را بر سطح کویر دید که  رنگهای مختلفی داشتند. در نظرش به جوش های چرکینی بر روی صورت کویر شبیه بودند و از همان جا ازشان بدش آمد. جلوتر که رفت از چیزی که پیدا کرده بود چنان خوشحال شد که می خواست پرواز کند، آشغال. آری این تپه های زشت و بدبو خبر از آبادی نزدیک می داد. دیگر سر از پا نمی شناخت و با آخرین سرعتی که می توانست می دوید تا اینکه بالاخره در افق چند خانه دید. اول تصوری پنداشتشان. اما کم کم یقین پیدا کرد که اینها خانه اند. ابتدا حرفی از جلال آل احمد در خاطرش نقش بست:« یک لانه زنبور گلی و به قد آدمها، کنار آب باریکه ای یا چشمه ای یا استخری یا قناتی یعنی که آبادی، دهی مثل همه دهات.» و این اولین و بزرگترین اشتباه او بود. آنجا دهی مثل همه دهات نبود.آنجا نه علی آباد و محمد آباد و حسن آباد و کلاً آدم آباد که غول آباد بود. همین که به ده داخل شد، همه پسران و مردان پیر و جوان و از هر قد و سنی را سوار بر وسیله های نقلیه ای دو چرخ یافت که همگی با یک چرخ حرکت می کرد و چرخ جلو در هوا و به فاصله نیم متر از زمین بود. مسئله پیچیده ای بود. یعنی فایده چرخ جلو چه بود؟ هیچ توضیحی برایش نداشت.

   بالاخره مارکو در سال هزار و سیصد و اندی وارد منطقه خود گردان غول آباد شد. جا به جا بر روی دیوارها عباراتی نوشته بودند، با فارسی دست و پا شکسته خود بعضی از آنها را خواند: گذر ببر، گروه عقرب سیاه، مگه چه موبایل؟، لیس کش والخ. شاید نام انسانها در اینجا از گونه باشد. چیزهایی در مورد اسمهای عجیب سرخپوستان شنیده بود اما رنگ پوست این مردم که سرخ نبود. در میان ساختمان ها چند ساختمان بزرگ و چند طبقه دید. در فکرش گذشت که باید خانه رئیس قبیله باشد که این چنین بزرگ تر از بقیه ساختمانهاست. ناگهان صدای زنگی آمد، چون صدای زنگوله شتر که بسیار سریع تکان دهند و به بلندی صدای ناقوس کلیسای واتیکان. برای چه این زنگ به صدا درآمد؟ نکند جنگ شده است؟ آری به یقین چنین بود. بلافاصله 200 -300 نفر از جنگجویان رئیس قبیله بیرون ریختند بسیار سریع اما بدون زره و سلاح. از یکی اشان پرسید:«پس سلاح شما کجاست؟» جواب داد که سلاح ما قلم است. با خود گفت حتماً دلقک است یا دیوانه. اما وقتی که توپی را در دست یکی از آنها دید فهمید که توپچی اند اما چه سهل انگار، که با گلوله توپ بازی می کردند و به جای دشمن آن را به سمت یکدیگر پرتاب می کردند و همه سعی داشتند که توپ را به سمت دیواری شلیک کنند اما غافل از اینکه دیوار قبلاً خراب شده بود و جز پرده ای سوراخ سوراخ چیزی از آن باقی نمانده بود. ناگهان توپ با سرعت زیادی به سمت او شلیک شد، ناخودآکاه شمشیرش را جلو آورد تا از خود محافظت کند که ناگهان.....تق...... توپ از هم درید. یکی از توپچیان فریاد کشید:     « غول آبادی توپ را پاره کرد.» و بلافاصله همه سربازان به سمت او حمله ور شدند. نکند آدمخوار باشند؟ خواست فرار کند اما دیر شده بود کت بسته به داخل ساختمانش بردند. از پله ای باریک بالایش می بردند که مردی دید با نی آتشین و نفسی دودزا در حیرت مانده بود که چگونه انسانی آتش میخورد؟ که صحبت مرد فکرش را قطع کرد، مرد پرسید:« نامت چیست؟» زبانش بند آمده بود، گفت:           « ممم...ما....... .»

_ چی گفتی؟ ما ؟ نیم نمره از ادبیاتت کم شد.

_ آخر چرا؟ اسمم مار...

چند کشیده آب دار پاسخش را کاملاً داد.

به داخل اتاقی رفت. مردی دید، ریشدار با نگاهی غضب ناک و پرجاذبه و هیبتی عظیم. خطاب به مارکو گفت:« لات شده ای تن لش؟ شنیده ام در زمین فوتفال بازی می کردی؟ همون مارکار به دردت می خورد.» مارکو به خیال آنکه مارکار از اقوام خودش در اینجاست. گفت:« آری خیلی مارکار را دوست دارم.»

_ زبان دراز هم شده ای در همه تستهایت که آخر می شوی لباسی به این وضع هم که پوشیده ای و بی تربیت هم که هستی. دفتر انضباطی را بیاورید و فی الحال 5 نمره از انضباتش کم کنید.

با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست.   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

یک پارتی غولابادی...

از کلاسور غولاباد ,

پنجشنبه 15 دی 1384

                                                                                                        

                         

 در یکم دیماه سال سوم غولابادی یکعدد مراسم میهمانی در کاخ حشمت(سفیر غولاباد در امامسیتی) برگزار شد که چندی از بزرگان و صاحب نظران کشور در آن حضور داشتند، بنده حقیر نیز در آن جمع بزرگان دعوت شدم تا گزارشی بر آن بنویسم،

این است آنچه گذشت:

تصمیم برپایی این میهمانی توسط بزرگان اتخاذ شد و نبشته آمد و ممهور شد توسط پادشاه، متأسفانه شخص پادشاه بعلت دیداری که با رئیس جمهوری اسلامی ایران داشتند نتوانستند محفل را نورانی کنند و دیگران را مایه تأسف شد بسیار...

در ابتدای مراسم سران یکی یکی برسیدند وهدایای بسیار تقدیم نمودند و درودها فرستادند ، سپس بنشستند و صحبت ها آغاز نمودند و گف بسیار پُر زدند...آنگاه بالگردی فرود آمد و بنت ملکه الیزابت را آورد جهت تبریک و ادای احترام به نیابت از مادرش...پس از آن همه مشغول شدند به شیرینیجات و میوه جات و تنقلات و دست به شراب (نوشابه) کردند و بسیار نشاط رفت...

آنگاه جناب متی (از نمایندگان مجلس) سخنی راند که به مزاج سران خوش نیامد و پای چغندر(®choghondar pie) که بر صورت او له شد نتیجه آن بود:                                                  

                                      

سپس مطرب برقی خواند و همه از خود خوشی و تحرک و سرور بروز دادند...آنگاه دوباره با هم نشستند و در ستایش روزهای جوانی و عشق سخن گفتند...

بعد جناب ملا (رئیس مجلس) به پیشگاه حشمت و رمض نزدیک شد، جعبه ای حاضر کرد و گفت در داخل این حقه اندکی زرِ پاره است که SPG(وزیر جنگ سابق) از غزو اوشایی آورده و حلال ترین مالهاست آنرا به شما هدیه می کنم تا در غولاباد برای خود ضیعتکی حلال بخرید تا فراخ تر توانید زیست...رمض گفت: بستاندم و پس دادم و بازستاندم، که زر پاره بسیار دوست دارم...

                      

پس از آن دوباره به نشاط پرداختند و در این بین جناب پروانه(وزیر فرهنگ و ورزش) تنها مِیوه خورد و مرتب حضورش را تکذیب کرد:

                         

                       

سپس عده ای به بازیهای محلی غولاباد ، عده ای فوتبال رایانه ای  برپا ، عده ای دیگر به اندرونی رفتند و میزبان را در تنظیف ظروف مساعدت، دیگران به تماشای شبکه های غولاباد ، و عده ای دیگر به بحث در مورد اوضاع و احوال سیاست مشغول گشتند:

  

           

          

بعد از آنکه اینچنین رفت حشمت دستور داد تا دیس ها بیاوردند مملوء از اطعمه و اشربه...و سران بخوردند و بیاشامیدند و بسی کیفور گشتند...

سپس حشمت ، عالم (وزیر اطلاعات) و هوشی ( وزیر...) را نزدیک خود خواند و با آنها پیمان برادری بست و جعفر(از بزرگان و نماینده CNN) تصویر تهیه نمود...  

             

آنگاه همه جمع شدند و از سرودهای ملی-وطنی غولاباد با شکوه فراوان خواندند که کوته فیلمی از برگزاری آن که به حق از باشکوهترین قسمتها بود در پیوند زیر موجود است:

لینک اول-مستقیم(توصیه آشپزباشی)

لینک دوم-غیرمستقیم(اگه بالایی کار نکرد)

و در آخر هم حشمت خودروها فرا خواند تمام ضد گلوله تا سران به مکانهایشان حمل کنند.

در اینجا از خودم قدردانی می کنم که تصویر و فیلم و گزارش تهیه نمودم و هیچ کم یا زیاد نگفتم که می ترسم از آیندگان که گویند شرم باد این پیر را...

            

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

دیده بگشای...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 23 آذر 1384

عكس

دیدی؟بكش!

 كلا؛ تصویر چیز جالبیهاگر بخوان یكی از حواس پنجگانه ی شما رو به انتخاب خودتون ازتون بگیرن شما هرگز بینایی رو انتخاب نمی كنینتو یه تصویر میشه به اندازه یه كتاب 100 صفحه ای مطلب گنجوندبرای همین من امروز یه سری عكس اوردممیدونم وبلاگ سنگین میشه و ایناولی حالا یه بار كه هزار بار نمیشه

این عكسا رو تو همین هفته گذشته گرفتمداغ داغه

آسمان نیلگون سرزمین من(تهرونی ها دلشون بسوزه!) 

بعضی وقتا بعضی چیزا واقعا عجیبنوقتی كاكتوس پشت خونه ی ما میوه داد

                  

یا بعضی چیزا كه قشنگنولی هیچوقت بهشون توجه نمی كنیممث این میوه های اكالیپتوس

                   

وامااز اینجا به بعد عكسارو یكی از بزرگترین عكاس های غولاباد گرفته كه بیشتر هم عكسای سیاسی می گیرهبه افتخارش...‹‹حشمت››

این همین رمض (حامد) خودمونه در لباس وزارت كشاورزی غولاباد

                   

واین هم سلطان قدر قدرت ابر شوكت پادشاه غولاباد ارواحنا فداه ؛ در جمع عده ای از وزراوكلانمایندگان و عوام غولاباد در یك منطقه ییلاقی كه تحت پوشش ارتش غولاباده(برای دیدن عكس در اندازه واقعی اینجا رو كلیك كنید)

                     

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 10:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©